گفتگوی جدید
کاربر
داستانکوتاهدربارهتعاون
دستیار
روزی روزگاری در روستایی سرسبز در دامنه کوهستان، چشمهای زلال جریان داشت که آب مزارع گندم همه اهالی را تأمین میکرد. یک شب، باران شدیدی بارید و تختهسنگی بزرگ همراه با گلولای از کوه فرو ریخت و مسیر جوی آب روستا را کاملاً مسدود کرد.
صبح روز بعد، وقتی کشاورزان به سر زمینهایشان آمدند، با خشکی جوی و مزرعههای تشنه روبرو شدند. عمو مراد، که مردی تنومند و قویهیکل بود، جلو رفت، شانهاش را به تختهسنگ تکیه داد و با تمام توان زور زد؛ اما سنگ حتی یک میلیمتر هم تکان نخورد. خسته و ناامید روی زمین نشست.
سپس سهراب، جوانترین و چابکترین فرد ده، اهرمی چوبی آورد و تلاش کرد سنگ را بلند کند، اما چوب شکست و هیچ نتیجهای نگرفت.
خورشید بالا میآمد و گندمزارها زیر گرمای آفتاب در خطر خشکیدن بودند. ناامیدی در چهره همه نشسته بود تا اینکه پیرمرد دانای روستا، مشهدی باقر، عصازنان نزدیک شد و گفت: «چرا سنگینی کار را روی دوش یک نفر میگذارید؟ اگر هر کدام از ما گوشهای از بار را بگیریم، هیچ مانعی آنقدر سنگین نیست که جابهجا نشود.»
اهالی روستا نگاهی به هم انداختند. این بار عمو مراد، سهراب، زنان، مردان و حتی کودکان روستا در کنار هم ایستادند. چند الوار محکم زیر سنگ قرار دادند و طنابهایی ضخیم دور آن بستند.
با شمارش مشهدی باقر، همه با هم فریاد «یا علی» سر دادند و یکصدا نیرو وارد کردند. ناگهان سنگ تکانی خورد، غلطید و به کناره دره سقوط کرد.
آب خنک و گوارا دوباره با شتاب در جوی جاری شد و به سوی مزارع روان گشت. آن روز اهالی روستا آموختند که تعاون و همدلی، دشوارترین موانع را هم از سر راه برمیدارد.
کاربر
ازاینکوتاهترمیشهبگین
دستیار
تختهسنگ بزرگی مسیر جوی آب روستا را بست و هیچکس بهتنهایی نتوانست آن را تکان دهد.
با بالا آمدن آفتاب، مزارع در خطر خشکیدن بودند. سرانجام به پیشنهاد پیرمرد دانا، همه اهالی روستا دستبهدست هم دادند، طنابها را کشیدند و سنگ با یک فریاد مشترک جابهجا شد.
آب دوباره در مزارع جاری شد و همه فهمیدند باری که پشت یک نفر را میشکند، به دست جمع بهراحتی برداشته میشود.