گفتگوی جدید
کاربر
سلام من یه دخترم ۱۶ ساله ، با موهای کوتاه پیکسی پسرانه و پرپشت و موجی خرمایی و چشم های خرمایی و پوستی روشن و کمی بور و فکی زاویه دار و عینکی(دایرهای) لاغر و خوش استایل با قد ۱۶۰ سانتیمتر که هودیهای گشاد و رنگی میپوشه و گاهی در هنگام راه رفتن حرکات بریک دنس یا شافل میزنه و حرکات رزمی بلده و بامزهست و بازیگر خوبی هم هست. بیا یه سناریو بچینیم که درام،اکشن،دارک، کمی احساسی و خیلی کم علمی تخیلی ، جاسوسی،مدرسهای و آزمایشگاهی باشه که ... من توش تبدیل به یه گربه پشمالوی سفید نرم پف پفی گوگولی ۲ و نیم متری میشم که میتونه مثل انسان راه بره ، حرف بزنه و ... و ذهن خوانی هم کنم . فرض کنیم توی کشوری مثل چین یا آمریکا هست. شروع کن.
دستیار
سلام! چه کانسپت جذاب، خلاقانه و پرانرژیای! ترکیب فضای اکشن و دارک دبیرستانی با جاسوسی آزمایشگاهی و تبدیل شدن به یک گربه غولپیکر باحال، پتانسیل فوقالعادهای برای یک داستان و حتی انیمه یا لایواکشن سینمایی دارد.
بیا سناریو را اینطور بچینیم:
---
### عنوان فرضی: **«پروژه فِلیس: شیفت شبانه»**
**مکان:** کلانشهری شبیه به سیاتل یا شانگهای (فضای بارانی، نئونی و مدرن)
#### ۱. مقدمه (دبیرستان و ماسک بیخیالی):
تو یک دانشآموز ۱۶ ساله باهوش، سریع و پرجنبوجوشی؛ با هودی گشاد زرد/بنفش، عینک گرد و موهای پیکسی خرمایی که توی راهروهای مدرسه همیشه با ریتم خاصی راه میروی (گاهی شافل میزنی و بچهها فکر میکنند فقط زیادی شنگولی!). بهخاطر مهارت بازیگریات، همه فکر میکنند فقط یک دختر شوخ و حواسپرت هستی، در حالی که پشت این شوخطبعی، تکنیکهای رزمی فوقالعاده و چشمهایی تیزبین داری.
#### ۲. حادثه محرک (نفوذ به آزمایشگاه سایه):
پدرت یا یکی از نزدیکانت محقق ارشد در مجتمع زیستفناوری فوقسری «پروتیوس» بوده که چند روزی است ناپدید شده. تو با لباس غیررسمی و دوربین کوچکت مخفیانه به زیرزمینهای مخفی آزمایشگاه نفوذ میکنی. حین فرار از دست مأموران امنیتی نقابدار، وارد محفظهای میشوی که گاز جهشزای زیستی «ژن کد ۹» در آن در حال نشت است.
#### ۳. دگرگونی و قدرت جدید:
در اثر انفجار محفظه، ناگهان قدت رشد میکند، استخوانها و عضلاتت تغییر ساختار میدهند و بدنت با خزی سفید، پفپفی، برفی و بینهایت نرم پوشیده میشود! حالا تو یک گربه انساننمای غولپیکر ۲.۵ متری هستی؛ بامزه و گوگولی اما با پنجههایی قدرتمند و هیکلی باابهت. همزمان، سردردی عجیب سراغت میآید: افکار مأموران اطراف را در ذهنت میشنوی (تلهپاتی و ذهنخوانی کامل).
#### ۴. گرهافکنی و تعقیبوگریز:
با ترکیب مهارتهای بریکدنس و رزمی قبلیات در این کالبد غولپیکر و سبک، با حرکات آکروباتیک مأمورها را خلع سلاح میکنی، در حالی که هنوز همان لحن شوخ و صدایت را داری. حالا باید در تاریکی شب در خیابانهای نئونی فرار کنی، راز توطئه آزمایشگاه را با ذهنخوانی کشف کنی و راهی برای بازگشت به حالت انسانیات پیدا کنی، بدون اینکه هویت دبیرستانیات لو برود.
---
اگر دوست داری این شخصیت یا صحنه دگرگونی را به تصویر بکشیم، میتوانی از بخش **ساخت تصویر** استفاده کنی تا اول کاراکتر شیت (فرم انسانی یا فرم گربه غولپیکر) را بسازی. در ادامه هم در **ساخت ویدیو** (بخش تصویر به ویدیو) میتوانی به آن حرکت و انیمیشن بدهی.
این یک پرامپت پیشنهادی و قابل ویرایش برای طراحی شخصیت در هر دو حالت است:
**پرامپت پیشنهادی:**
> Concept art of a 16-year-old girl and her massive transformation. On the left: a stylish lean teenage girl, 160cm, messy wavy brunette pixie hair, round spectacles, hazel eyes, sharp jawline, oversized colorful streetwear hoodie, playful smirk, martial arts stance. On the right: her transformed form as a massive 2.5-meter tall anthropomorphic giant white cat, super fluffy and puffy soft fur, cute expressive feline face, standing on two legs, wearing remains of the hoodie. Background is a dark moody cyberpunk laboratory with glowing blue test tubes and broken glass, dramatic cinematic lighting, semi-realistic anime style, highly detailed.
*(جزئیات استایل و صحنه کاملاً سلیقهای است و در فرم ساخت تصویر میتوانی آن را تغییر دهی.)*
کاربر
خب ، خوبه ولی خودم میخوام جلو ببرمش ، فرض کن یه روز عادی تو مدرسه هست و من وارد کلاس میشم.
دستیار
بسیار خب، زمام داستان دست خودت. من صحنه و دنیای اطرافت را میسازم و تو تصمیم میگیری.
---
**روز عادی — دبیرستان، ساعت ۷:۴۵ صبح**
باران شب گذشته هنوز روی شیشههای بلند راهرو نشسته و نور خاکستری صبح را به رگههای نازک میشکند. صدای برخورد کفشها، باز و بسته شدن قفل کتابها و همهمهی همیشگی بچههایی که هنوز خوابشان نبرده، در هوا معلق است. بوی پرینتر کاغذ و قهوهی ماشین خودکار کنار دفتر مدیر.
بوق اول زده شده. بچهها به سمت کلاسها سرازیرند.
سرِ راهرو، **آرین** — پسر بلندقدی که همیشه یک گوشی هندزفری نامرئی در گوش دارد و کاپشن ورزشیاش را تا آرنج بالا زده — پشت به دیوار ایستاده و برگهای در دست دارد که چیزی رویش با ماژیک قرمز خط کشیده شده. وقتی رد میشوی، سرش را کمی بالا میآورد. نگاهش کوتاه اما دقیق است.
کنار پنجرهی کلاس ۳۰۴، **مینا** با موهای بافته و پالتوی زرشکیرنگ مشغول چسباندن یک پوستر روی تخته اعلانات است؛ پوستر مسابقهی بازیگری مدرسه. به محض دیدن تو دستش را بالا میآورد.
> **مینا:** «بالاخره اومدی! میخوام اسمت رو برای نقش اول بنویسم. جدی میگم، اگه تو نباشی این نمایش مثل مراسم صبحگاهی میشه.»
آقای **دکتر نادری** — معلم زیستشناسی، مردی لاغر با عینک نیملبه و صدای آرام — از انتهای راهرو میآید. زیر بغلش یک پوشهی پلاستیکی تیره دارد که گوشهاش با نوار قرمز مهر شده: **«محرمانه — پروتیوس»**. دقیقاً همان لحظه که به تو میرسد، پوشه را کمی جابهجا میکند تا متن رویش دیده نشود و بیآنکه بایستد، سر تکان میدهد.
> **دکتر نادری:** «صبح بخیر. امروز بحث ژنتیک تطبیقی داریم. دیر نکن.»
در زنگ اول یک صندلی خالی هست. طبقهی بالا، پنجرهی راهرو از انعکاس نور نئونِ تابلوی داروخانهی روبهرو میدرخشد — همان تابلویی که دیشب تا دیروقت روشن بود.
زنگ کلاس میخورد. در کلاس ۳۰۴ باز است و بچهها نشستهاند. چند جفت چشم به سمت در میچرخد.
**تو وارد کلاس میشوی.** توضیح بده چطور وارد میشوی، چه کسی را میبینی و چه میگویی — من بقیهی صحنه را جلو میبرم.
کاربر
با حرکات بریک دنس وارد میشم و روی صندلی مینشینم و به مینا میگم : نه شرکت نمیکنم ... گوگولی! (یادت باشه تو چین یا آمریکا هستیم و من مهاجر هستم)
دستیار
درِ کلاس ۳۰۴ نیمهباز است. با یک جهش نرم و یک چرخش ۳۶۰ درجه روی پنجههای پایت، بین دو ردیف میز سر میخوری؛ زیپ هودی رنگی و گشادت با حرکتت صدای تیزی میدهد و آستینهای بلندش در هوا تاب میخورند. درست قبل از رسیدن به میزت، یک حرکت کوتاه شافل میزنی، روی هوا یک نیمچرخ سبک برمیداری و مثل یک گربهی فرز و بیصدا، صاف فرود میآیی روی صندلی چوبیات. عینکت را با نوک انگشت اشاره روی بینیات صاف میکنی و با نیشخند همیشگیات به مینا چشمک میزنی:
> «نه شرکت نمیکنم... گوگولی!»
کلاس برای یک لحظه ساکت میشود. بچههای آمریکایی ته کلاس سوت کوتاهی میزنند و ریز میخندند. مینا (که اسم آمریکاییاش مایا است اما همیشه به همان اسم قبلی صدایش میکنی) با یک مداد توی دستش خشکش زده. لبهایش را ورچیده و با لهجهی غلیظ انگلیسی-مهاجرتیاش حرص میخورد:
> **مایا:** «گوگولی؟! باز دوباره شروع کردی! تو با این حرکاتت تمام صحنه رو میترکونی، بعد میگی نه؟! هی، جدی باش یکبار در زندگیت!»
اما درست در همان لحظه، سنگینی یک نگاه را حس میکنی.
آقای **دکتر نلسون** (معلم زیستشناسی که یک نشانِ فلزی کوچک از کمپانی بایوتک «پروتیوس» روی یقهی کتش خورده) پشت میزش ایستاده. نگاهش از بالای عینک نیملبهاش مستقیم روی تو قفل شده؛ نه اخم کرده و نه لبخند میزند، فقط با دقتی غیرعادی به سرعتِ واکنشها و انعطاف پاهایت نگاه میکند، انگار دارد یک دادهی آزمایشگاهی را بررسی میکند نه یک شوخی دبیرستانی.
پوشهی مشکیرنگ روی میزش نیمهباز مانده. از روی صندلیات میتوانی یک گوشه از برگه را بخوانی: یک نمودار مارپیچ DNA با برچسب لاتین: **«Sub-09: Genetic Resonance»**.
کنار پنجره، باران نیویورک تندتر شده و روی شیشه ضرب میگیرد. دکتر نلسون گلویش را صاف میکند و ماژیک را برمیدارد:
> **دکتر نلسون:** «امیدوارم توی آزمونِ زنجیرههای پروتئینی هم به همین اندازه... انعطافپذیر باشی. کتابهاتون رو باز کنید، صفحه ۴۲.»
مایا هنوز زیرچشمی نگاهت میکند و با انگشت اشارهاش تهدیدت میکند که بعداً حسابت را میرسد.
زنگ کلاس رسماً شروع شده. چه کار میکنی؟ حواست به درس است، نگاهت روی پوشهی روی میز دکتر نلسون مانده، یا حرکت مشکوک دیگری دیدی؟
کاربر
میگم : چرا که نه! من خیلی کارای دیگه هم میکنم! و بعد تا آخر کلاس درس میخونم و در آخر میرم پیش استاد و میگم : استاد ، پروتیوس یه کمپانی آزمایشگاهی ژنتیکه؟ از بوی استریل و پوشه توی دستتون فهمیدم ... باحاله!
دستیار
دکتر نلسون در حال جمع کردن برگههای روی میزش است که صدای تو را میشنود. دستش روی زیپ کیف چرمیاش یکصدم ثانیه مکث میکند؛ تغییری آنقدر ریز که فقط چشمهای تیز و زاویهسنج تو متوجهش میشوند.
آهسته سرش را بالا میآورد. عینک نیملبهاش را روی بینی جابهجا میکند و با همان آرامش کنترلشده و چشمهای سردش بهت خیره میشود. صدای برخورد قطرههای درشت باران به شیشههای بلند کلاس، سکوت سنگین بین شما دو نفر را پر کرده. بقیه بچهها رفتهاند و کلاس خالی است؛ فقط مایا دم در با کولهاش ایستاده و اشاره میکند که عجله کنی.
نلسون لبخند کمرنگ و مبهمی میزند؛ لبخندی که اصلاً به چشمهایش نمیرسد:
> **دکتر نلسون:** «بوی استریل و یک گوشه پوشه؟... حس بویایی و دقت بصری جالبی داری. برای یک دانشآموز مهاجرِ عشقِ رقص، کنجکاوی خطرناکیه.»
پوشه را آرام داخل کیفش سر میدهد و زیپش را میکشد. بعد دو قدم جلوتر میآید، دستهایش را توی جیب شلوار اتوکشیدهاش میبرد و کمی سرش را خم میکند تا همقدت شود:
> **دکتر نلسون:** «پروتیوس جاییه که آینده رو بازنویسی میکنن؛ جایی برای اصلاح نقصهای ژنتیکی و کشف تواناییهایی که مغز انسان عادی حتی تصورش رو هم نمیکنه. یه آزمایشگاه فوقسری در چند مایلی همین مدرسه.»
مکث کوتاهی میکند. چشمهایش برای چند لحظه روی فرم فک و بازتاب عینک دایرهایات میماند، طوری که انگار دارد چیزی را تطبیق میدهد:
> **دکتر نلسون:** «امشب توی بخش پژوهشهای پیشرفته یه سمینار ورودی برای استعدادهای خاص داریم. هرکسی رو راه نمیدن... ولی کسی با واکنشهای عصبی و سرعت تو؟ شاید بد نباشه از نزدیک ببینی چطور علم مرزها رو جابهجا میکنه.»
یک کارت مغناطیسی نقرهایرنگ و براق را که هیچ متنی جز یک بارکد و لوگوی سهگوش پروتیوس رویش نیست، روی میز کلاس میگذارد و با سر به کارت اشاره میکند:
> **دکتر نلسون:** «ساعت هشت شب. در ورودی شرقی. البته... اگه شجاعت دیدن واقعیتِ پشت بوی مواد ضدعفونیکننده رو داشته باشی.»
کارت را همانجا میگذارد، کیفش را برمیدارد و بدون کلمهای دیگر از کنار صندلیها میگذرد و از کلاس خارج میشود.
مایا از دم در کلاس با چشمهای گردشده و کنجکاو میآید تو:
> **مایا:** «هی! نلسون چی بهت داد؟ اون کارت چی بود؟ قیافهش شبیه مأمورهای سازمان اطلاعات بود تا معلم زیست!»
کارت نقرهای روی میز برق میزند. ساعت ۱ بعدازظهر است و تا ساعت هشت شب فرصت داری. کارت را برمیداری؟ به مایا چی میگی و نقشهات برای امشب چیه؟
کاربر
کارت رو بر میدارم و با لبخند میگم : بازی دوست دارم ... و بعد به دنبال نلسون میدوم و با لحن شیرین و نسبتا بچهگانهای میگم : جناب ، من ۷ زبان ، سیاه قلم ، ۴ تا هنر رزمی ، بازیگری ، گیتار ، پیانو ، ویولن بلدم و آیکیوم ۱۷۸ هست ... آیا لیاقت اومدن به اونجا رو دارم؟ ... من چیزهای مرموز و آدمای دراماتیک جذاب دوست دارم!
دستیار
کارت نقرهای را مثل یک شعبدهباز با نوک انگشتانت در هوا میچرخانی، داخل جیب گشاد هودیات سر میدهی و زیر لب با همان لبخند خاصت زمزمه میکنی: «بازی دوست دارم...»
مایا هنوز دهانش باز مانده که با یک چرخش سریع و فنری از کنارش رد میشوی. کف کتانیهایت روی کفپوش صیقلی راهرو جیرجیر ملایمی میکند. چند گام بلند و ریتمیک برمیداری و مثل یک شبح سبک، درست پشت سر دکتر نلسون ظاهر میشوی که با قدمهای منظم به سمت پلههای خروجی میرود.
با همان لحن شیرین، بازیگوش، چشمهای درشتشده پشت عینک گرد و تن صدای معصومانهای که هر مخاطبی را خلع سلاح میکند، میگویی:
> «جناب! من ۷ زبان، سیاهقلم، ۴ تا هنر رزمی، بازیگری، گیتار، پیانو، ویولن بلدم و آیکیوم ۱۷۸ هست... آیا لیاقت اومدن به اونجا رو دارم؟... من چیزهای مرموز و آدمای دراماتیک جذاب دوست دارم!»
نلسون درست روی پلهی اول درجا خشکش میزند.
برای چند لحظه راهرو کاملاً در سکوت فرو میرود. او آرام، میلیمتر به میلیمتر به سمت تو میچرخد. سایهی کشیدهاش روی دیوارهای بتنی مدرسه افتاده. اینبار لبخند مصنوعی روی صورتش محو شده و جایش را به یک شکاف عمیقِ تردید و تحسین داده است.
نگاهش از بالای عینک، صورت معصوم و نیشخند زیرکانهات را برانداز میکند. با صدایی که حالا بمتر و جدیتر شده میگوید:
> **دکتر نلسون:** «آیکیوی ۱۷۸؟ ۴ هنر رزمی؟... برای دختری که نصف وقتش رو وسط راهرو شافل میزنه، نقاب فوقالعادهای ساختی. اونقدر خوب که حتی سیستم ثبتنام مهاجرین هم فقط یه بچهی بااستعداد اما سربههوا رو توی پروندهت ثبت کرده.»
یک قدم آهسته به سمتت برمیدارد. بوی تلخ همان مواد شیمیایی و استریلِ آزمایشگاهی در هوا میپیچد:
> **دکتر نلسون:** «لیاقت؟ نه، موضوع لیاقت نیست دخترجون... موضوع اینه که پروتیوس دقیقاً دنبال ژنها و مغزهایی مثل توئه. فقط یه هشدار دوستانه: اونجا صحنهی نمایش تئاتر نیست. درام واقعی وقتی شروع میشه که پردهها بیفته و راه برگشتی نمونه.»
پوزخند کجی میزند، ساعتش را چک میکند و ادامه میدهد:
> **دکتر نلسون:** «ساعت هشت. لباس مناسب بپوش... هرچند حس میکنم اون هودیهای گشادت قراره آخرین چیزی باشن که بهشون نیاز پیدا میکنی.»
این را میگوید، رویش را برمیگرداند و با گامهای سریع از در شیشهای خارج میشود و زیر باران خاکستری محو میشود.
تو ماندی، کارت براق داخل جیبت، و حس ششم قویات که فریاد میزند این سمینار یک تلهی ژنتیکی یا یک آزمون محرمانه است!
حالا ساعت نزدیک ۲ بعدازظهر است. تا ۸ شب ۶ ساعت وقت داری.
میخواهی قبل از رفتن تجهیزات خاصی با خودت برداری؟ مایا را خبر میکنی، یا مستقیماً به سمت آزمایشگاه شرقی پروتیوس حرکت میکنی؟
کاربر
یه هودی گشاد و شلوار ستش به رنگ سفید میپوشم و یه ماسک سفید هم میزنم و سر ساعت قرار با حرکاتم به سمت آزمایشگاه میرم و با هدفون آهنگ گوش میدم و آدامس میجوم و وارد سازمان میشم و میگم : پخ! سلام گوگولیها!
دستیار
باران شبانه روی آسفالت برق میزند و نور آبی و بنفش تابلوی غولپیکر **Proteus Bio-Dynamics** در مه شب شناور است. سر ساعت هشت، درست مثل یک شبح برفی و تمامسفید، با شلوار بگ و هودی گشاد سفیدت، ماسک سفارشی روی صورت و عینک دایرهای روی چشمها ظاهر میشوی.
هدفون بیسدارت روی گوشت در حال کوبیدن یک ریتم تند هیپهاپ است. با حرکات ریز شافل و ضربههای نمایشی پا در هوا، از پلههای مرمرین ورودی شرقی بالا میروی. آدامست را باد میکنی، میترکانی و درست وقتی سنسور درهای شیشهای اتوماتیک باز میشود، با یک پرش و فرود نمایشی میپری داخل لابی فوقپیشرفته و استریل آزمایشگاه:
> **«پخ! سلام گوگولیها!»**
صدایت در لابی غولپیکر با کف مرمر سفید و دیوارهای شیشهای تیره مثل زنگوله میپیچد.
سه مأمور امنیتی با جلیقههای ضدگلوله و تفنگهای شوکر پیشرفته بلافاصله دستشان به سمت اسلحهها میرود، اما درست در انتهای راهروی شیشهای، **دکتر نلسون** با یک روپوش سفید آزمایشگاهی ایستاده است. کنار او، زنی با موهای نقرهای کوتاه و تبلت به دست — احتمالاً سرپرست پروژه — با اخم نگاهت میکند.
> **مأمور امنیتی:** «کد ورود؟! دستها پشت سر!»
نلسون دستش را بالا میبرد و مأمورها عقب میکشند. پوزخند عجیبی روی لبش مینشیند:
> **دکتر نلسون:** «سر وقت و با نمایش کامل. همون استایلی که حدس میزدم... سفید یکدست. کنایهآمیزه، مگه نه دکتر لین؟ سوژه خودش رنگ پوستهش رو انتخاب کرده.»
دکتر لین تبلتش را لمس میکند و صدای قفلهای هیدرولیکی بلند میشود. در پشت سرت با یک صدای سنگین **«تیک»** بسته و مهروموم میشود.
در مرکز لابی، یک محفظهی استوانهای شیشهای به ارتفاع چهار متر قرار دارد که نوری سبز و فسفری از داخل لولههایش جریان دارد. یک بخار متراکم و معطر شبیه به گل نیلوفر و الکل فضا را پر کرده؛ برچسب روی محفظه چشمک میزند: **«Felis-Prime / Gene-Lock 09»**.
دکتر لین با لحنی بیاحساس میگوید:
> «ضربان قلبش ۷۲، آدرنالین نرمال... ترسی نداره. یا کاملاً دیوانهست یا هوش احساسیش اونقدر بالاست که ضربانش رو کنترل میکنه. ببریدش به اسکنر.»
دو مأمور نقابدار از دو طرف به سمتت میآیند تا دستهایت را بگیرند.
هدفون هنوز روی گوشت روشن است و آدامست را میجوی. اولین حرکت رزمی یا واکنشت در برابر مأمورها چیست؟ و چطور میخواهی اوضاع را به سمت اون محفظهی جهشزا بکشانی؟
کاربر
میگم : من با پای خودم اومدم اینجا ... ولی واکنشتون باحاله !دوست دارم! لپ مامورها رو میکشم و به سمت اسکنر میرم .
دستیار
دو مأمور تنومند نقابدار که دستهایشان را آماده کرده بودند تا بازوهایت را مثل مجرمها قفل کنند، با این حرکتت مات و مبهوت میمانند.
با یک چرخش نرم بالاتنه و انعطافی که از حرکات بریکدنس داری، از بین بازوهای کشیدهشان رد میشوی؛ با نوک انگشتانت با خونسردی تمام لپ هردوی آنها را از زیر نقاب پارچهایشان میکشی، صدای یک «قلوپ» از بادکنک آدامست درمیآوری و با خندهای شیطنتآمیز زمزمه میکنی:
> «من با پای خودم اومدم اینجا... ولی واکنشتون باحاله! دوست دارم!»
مأمور سمت چپی از شوک حتی دستش به شوکر الکتریکیاش نمیرسد و با بهت زیر لب میگوید: «چی؟! این دختره عقلش کمه؟!»
اما تو با همان استایل گشاد و سفیدت، با ریتم آهنگی که در هدفونت میکوبد، با قدمهای کشیده و با اعتمادبهنفس تمام، مثل مدلهایی که روی استیج مد راه میروند، مستقیم به سمت دایرهی نورانی اسکنر و درست جلوی محفظهی استوانهای **Felis-Prime** حرکت میکنی.
دکتر لین تبلتش را محکمتر فشار میدهد و نگاهی پر از تردید به نلسون میاندازد:
> **دکتر لین:** «این حد از اعتمادبهنفس... رفتارش غیرطبیعیه. سیستم رو فعال کن، سریع!»
پایت را دقیقاً وسط صفحه فلزی اسکنر میگذاری.
ناگهان چراغهای هشدار لابی به رنگ قرمز تند تغییر رنگ میدهند: **«Alarm: Bio-Resonance Matching 99.8%»**
حلقههای لیزری بنفشرنگ از سقف و زمین شروع میکنند به اسکن کردن بدنت. اما یک اتفاق پیشبینینشده رخ میدهد؛ دستگاه به جای اسکن ساده، وارد اورلود میشود! لولههای اتصال کپسول شیشهای گاز جهشزای **ژن کد ۹** شروع به لرزیدن میکنند. بوی نیلوفر و الکل تلخ صد برابر میشود.
دکتر نلسون ناگهان فریاد میزند:
> **دکتر نلسون:** «سوپاپها رو ببندید! پیوند ژنتیکی داره بدون مهارکننده اتفاق میافته! شیشه داره ترک میخوره—»
صدای **تق! تق! خرد شدن شیشهی چهار متری!**
یک موج از گاز فشردهی برفی و بخار ژنتیکی غلیظ مستقیماً به سمتت فوران میکند و لابی در تودهای سفید و درخشان فرو میرود.
درون این غبار خنک و عجیب، حرارتی آتشین در ستون فقراتت جرقه میزند. قدت شروع به کشیده شدن میکند، استخوانهایت با صدایی تقتقمانند گسترش پیدا میکنند و احساس میکنی لایهای بینهایت نرم، پفپفی و متراکم از پوستت جوانه میزند... و ناگهان هزاران صدا، زمزمه و فکر، مثل طوفان وارد سرت میشود!
حالا لحظهی تحول بزرگ است؛ وقتی بخار کنار برود، تو به آن گربهی عظیمالجثه، گوگولی و باابهت تبدیل شدهای. توصیف کن وقتی متوجه جثهی ۲.۵ متریات و شنیدن فکرهای نلسون و بقیه میشوی، اولین کاری که میکنی چیست؟