گفتگوی جدید
کاربر
ی داستان بهم بگو راجع ب بچه ای ک دهن لقی میکنه و همه چیو ب همه میگ
دستیار
روزی روزگاری در یک محلهی آرام و باصفا، پسربچهای به اسم «سامان» زندگی میکرد. سامان پسر مهربان، پرانرژی و بامزهای بود، اما یک عادت خیلی بد داشت: او نمیتوانست هیچ حرفی را در دلش نگه دارد! به محض اینکه رازی، خبری یا حتی یک اتفاق ساده در خانه میافتاد، سامان مثل یک رادیوی سیار میرفت و آن را برای همه تعریف میکرد.
اهالی محل به شوخی به او میگفتند «سامانِ رادیو». مثلاً یکبار مادرش یواشکی به پدرش گفت: «این ماه برای صرفهجویی پیتزا نمیخریم»، اما سامان عصر همان روز توی کوچه به همه بچهها گفت: «مامانم پول نداره برام پیتزا بخره!» یا وقتی مادربزرگش دندان مصنوعیاش را گم کرده بود، سامان وسط مهمانی جلو همه اعلام کرد: «مادرجون دندوناشو زیر کاناپه جا گذاشته!»
خانواده بارها با مهربانی به او گوشزد کرده بودند که هر حرفی جای خودش را دارد و بعضی چیزها خصوصی هستند، اما سامان فکر میکرد با تعریف کردن رازها، دیگران به حرفهایش توجه بیشتری میکنند.
تا اینکه روز تولد سامان نزدیک شد. پدر، مادر و خواهر بزرگش تصمیم گرفتند برای او یک جشن تولد غافلگیرکننده (سورپرایز) بگیرند. از طرفی، سامان ماهها بود که آرزوی یک دوچرخهی کوهستان آبیرنگ را داشت. پدرش با زحمت زیاد دوچرخه را خرید و پنهانی در انباری همسایه روبهرویی گذاشت تا سامان نبیند.
دو روز مانده به تولد، سامان به طور اتفاقی شنید که خواهرش با تلفن به خالهاش میگوید: «خاله، لطفاً شنبه ساعت ۶ بیا، داریم برای مامان یک کادوی بزرگ سالگرد ازدواج آماده میکنیم و قراره همه چیز مخفی بمونه!» (در واقع خواهرش داشت ماجرای جشن تولد سامان را به این شکل رمزی میگفت تا سامان بو نبرد).
سامان به محض شنیدن این ماجرا، از ذوق کنترلش را از دست داد. عصر که پدر به خانه آمد، سامان بدون معطلی و در حضور مادر گفت: «بابا! خواهر به خاله گفت شنبه قراره برای مامان کادو بخرن و تو نباید بفهمی!»
با این حرف، تمام برنامهریزیهای خواهرش جلوی مادر فاش شد و جو خانه به هم ریخت. مادر که دید سامان هیچ رازی را نگه نمیدارد، به خواهرش گفت: «شاید بهتر باشه مهمانی شنبه رو کلاً کنسل کنیم، چون سامان هنوز یاد نگرفته رازدار باشه.»
سامان از دیدن قیافهی ناراحت خواهرش حسابی شرمنده شد. او متوجه شد که این دهنلقی، فقط تعریف کردن یک خبر ساده نیست، بلکه باعث ناراحتی و خراب شدن زحمات آدمهایی میشود که دوستشان دارد.
روز شنبه رسید. سامان با ناراحتی در اتاقش نشسته بود و فکر میکرد دیگر نه جشنی در کار است و نه کادویی. در همان لحظه، پدرش آمد و دستش را گرفت و گفت: «بیا بریم توی حیاط، کارت دارم.»
وقتی سامان وارد حیاط شد، تمام دوستانش، خاله و مادربزرگ آنجا بودند و روی میز کیک تولدی با عکس دوچرخه قرار داشت! وسط حیاط هم همان دوچرخهی آبی رویایی میدرخشید. سامان از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زد، اما همزمان خیلی خجالت کشید.
پدرش کنارش نشست و گفت: «سامان جان، رازها مثل امانت هستند. وقتی کسی حرفی به تو میزند یا چیزی در خانه اتفاق میافتد، آن امانت را باید پیش خودت حفظ کنی. وقتی دهنلقی میکنی، در واقع به امانت دیگران خیانت کردی و اعتمادشان از بین میرود.»
سامان دوچرخه را در آغوش گرفت و به خانوادهاش قول داد از آن روز به بعد، اول فکر کند و بعد حرف بزند. او یاد گرفت که کلمات قدرتمندند و سکوت بهموقع، نشانهی بزرگی و مسئولیتپذیری است. از آن به بعد، سامان نه تنها رادیوی محل نبود، بلکه به یکی از امینترین و رازدارترین بچهها تبدیل شد.