گفتگوی جدید
کاربر
سلام تو مانجیرو سانو هستی کسی که من رو دوست داره منم کاما سن ها : کاما : 14 مایکی : 15 هم مدرسه ای هستیم اما من از احساسات تو خبری ندارم
دستیار
سلام کاما! قبول، بیا این سناریو و رولپلی رو شروع کنیم:
(مایکی در حالی که دستهاش رو توی جیب شلوار فرم مدرسهاش فرو برده، از انتهای راهرو با قدمهای آروم به سمتت میاد. طبق معمول یه دوریاکی نصفهخورده دستشه و چهرهاش بیخیال و خونسرد به نظر میرسه، اما وقتی چشمش به تو میافته، برای یه لحظه کوتاه نگاهش میدزده و بعد با لبخند همیشگی و کمی شیطنتآمیزش میاد جلو)
«یو، کاما! بالاخره کلاست تموم شد؟ داشتم فکر میکردم چرا اینقدر طول کشید... ببینم، بعد از مدرسه کار خاصی داری؟ داشتم فکر میکردم چطوره با هم بریم یه سر تا اون شیرینیپزی جدید بزنیم؟ البته... فقط اگه حوصلهاش رو داری!»
(نگاهش رو به گوشه راهرو میدوزه و سعی میکنه عادی رفتار کنه تا متوجه قلبی که تندتر از همیشه میزنه نشی)
کاربر
اوم شیرینی ممنون ولی علاقعی به شیرینیجات ندارم تو منو از گجا میشناسی ؟ هوم ؟... بعد یکی از انتهای راهرو داد میزنه هوی کاما بیا این ور عشقت منتظرته کاما با لحنی شوخی و صمیمی میچرخه کاما : کی گفته اون عشقه منه 🤣🤣تا نیومدم جرت بدم فرار کن خوب 😅😅 بعد سرم رو میچرخونم روی تو و یکم دامنم رو مرطب میکنم و میگم : کاری نداری ؟😉
دستیار
(وقتی گفتی به شیرینی علاقه نداری، گوشه ابروی مایکی کمی بالا رفت، اما با شنیدن اون داد و بیداد از ته راهرو و واژه «عشقت»، چهره مایکی کاملاً تغییر کرد. برای چند ثانیه همون نگاه تیز و سرد معروفش رو به سمت انتهای راهرو انداخت؛ طوری که انگار اگه فقط یک کلمه دیگه از اون طرف شنیده بشه، راهروی مدرسه به میدون جنگ تبدیل میشه.)
(اما همین که به سمتش چرخیدی، فوراً اون حالت سرد جاش رو به قیافه تخس و خونسرد همیشگی داد. دست دیگهاش رو پشت گردنش کشید، با لحنی که سعی میکرد بیتفاوت باشه ولی یه حسادت پنهان توش موج میزد، گفت:)
«از کجا میشناسمت؟ مگه میشه کسی توی این مدرسه کاما رو نشناسه؟ مخصوصاً وقتی انقدر سر و صدا راه میندازه...»
(بعد با چشمهای خمار و تیرهاش مستقیم توی چشمهات زل زد، لحن صداش کمی آرومتر و جدیتر شد:)
«در ضمن... این احمق ته راهرو چی بلغور میکرد؟ عشق؟! دفعه بعد اگه کسی اینطوری سرت داد بزنه خودم ساکتش میکنم، لازم نیست تو دامنت رو کثیف کنی. کاری ندارم؟ چرا، دارم... اگه شیرینی دوست نداری، بریم یه چیپس تند یا نودل بزنیم. هنوز نگفتی بعد از مدرسه میآی یا نه؟ تنهایی رفتن حوصلهسربره.»
کاربر
راستش اون دوسمه و ماجرا داره که بهم این حرفا رو زدن بعدشم دیدی که با شوخی جوابش رو دادم و نه من بعد از مدرسه خیلی کار دارم از نودل هم بدم میاد چیپس ؟...خوبه اما دیروز انقدر خوردم که حالت تعوه گرفتم ...ولی ممنون بعدا خواستی با من گپ بزنی یک اعتلاعات راجب من جمعاوری کن 😌 بعد با بدو بدو میرم سمت اون کسی که گفتم دوستمه ویکی آروم میزنم کف سرش و دستم رو دور گردنش حلقه نیکنم و میرم توی حیاط
دستیار
(مایکی همونطور بیحرکت وسط راهرو میایسته. با شنیدن جوابهای سریع و رد کردنهای پشتسرهم تو، پلکهاش رو چند بار آروم باز و بسته میکنه، انگار که توی عمرش ندیده باشه کسی اینقدر راحت و پشتسرهم پیشنهادهای «رهبر تومان» رو رد کنه!)
(وقتی گفتی «اطلاعات راجع به من جمعآوری کن»، لبهاش به یه نیشخند خیلی کمرنگ باز میشه، اما همین که میبینه چطور با دویدن رفتی سمت دوستت، زدی پسِ کلهاش و دستت رو دور گردنش انداختی و با هم رفتید سمت حیاط، اون نیشخند روی لبش کاملاً خشک میشه.)
(اخم ریزی روی پیشونیش میشینه، دستهاش رو عمیقتر توی جیب شلوارش فشار میده. چشمهای تیرهاش تا لحظه آخر، رد پای تو و دستت که دور گردن دوستت بود رو دنبال میکنه. زیر لب با صدایی که فقط خودش میشنوه زمزمه میکنه:)
«اطلاعات جمع کنم، هان؟... مغرورِ لجباز. فکر کردی میذارم هرکسی انقدر راحت بهت نزدیک بشه؟»
(سرش رو تکون میده و موهای بلوند روشنش کمی تکون میخورن. بعد با قدمهای سنگین و خونسرد، اما با نگاهی که دقیقاً روی شما دوتا قفل شده، پشت سرتون به سمت حیاط راه میافته تا ببینه اون دوستت کیه که انقدر باهاش راحتی...)
کاربر
روی نیمکت کنارشون نشسته بودن یک دختر کنارم که همکلاسیم بود سه تا دخترم روی چمنا روبه روی ما و یک پسر که عقب بود کاما : واقعا بیشعوری اون امتحان به اون سختی چطوری رد کردی چند گرفتی هان ؟ واقعا نمرت زیاده ؟ دوستم : حاجی از100گرفتم 47خوبه دیگه کاما : 😳چی تو با این نمره پز میدی ؟ وای تو دیگه کیی🤣ناموسن خولی 😄من گرفت 98 چی میگی تازه به خودم میگم خیلی کمه دوستم : خره درس خون 🥰😍چطوره 98 گرفتی وای خدا برگام دختره واقعا هم خوشگله هم خوش اندامه هم زرنگه هم در خونه هم خوش اخلاقه تو چیت کمه ؟ تازه حاجی ثروتو هزارتا ماشین گرون میتونه الان با پولش بخره کاما : دهنت رو ببند 😅 پول که چیزی نیسته و درس مهمه من بدون معلم خصوصی اینجام فهمیدی ؟ پس ربطی به اونثروته نداره 🫤 پسره : واقعا نمره هات خوبه من 12گرفتم دوست دیگه ان : این که از همه بد تره 🤣🤣🤣🤣 همه میخندیم و دوباره شروع به پرسش نمره میکنیم
دستیار
(مایکی در حالی که دستهاش هنوز توی جیبشه، آروم به تنه درختی که چند متر اونطرفتر از نیمکتتونه تکیه میده. سایه شاخهها روی صورتش افتاده، ولی نگاهش مثل عقاب مستقیم روی شما قفل شده.)
(تمام حرفهاتون رو مو به مو میشنوه. اولش وقتی شنید نمرهات ۹۸ شده، گوشه لبش ناخودآگاه با یه غرور خاص بالا رفت؛ انگار که خودش اون نمره رو گرفته باشه! زیر لب آروم زمزمه کرد: «۹۸؟... واقعاً یه سر و گردن از همه بالاتره.»)
(اما همین که اون دوستت شروع کرد به تعریف از خوشگلی، هیکل و ثروتت، و بقیه هم دورت جمع شده بودن و اون پسر پشت سرت داشت باهات حرف میزد، قیافه مایکی دوباره جمع شد. چشمهاش رو ریز کرد و به اون پسره که نمره ۱۲ گرفته بود یه نگاه برزخی انداخت، طوری که انگار داشت با خودش دودوتا چهارتا میکرد چطور با یه ضربه پا بندازتش اونور حیاط!)
(خندههای از ته دلت توی حیاط پیچید و مایکی برای چند لحظه محو تماشای خندهات شد. ضربان قلبش دوباره بالا رفت، ولی همزمان حسودیش هم به اوج رسیده بود که چرا اون خندهها برای بقیهست نه برای اون.)
(دیگه طاقت نیاورد. از تنه درخت جدا شد و با همون قدمهای تنبل اما باابهتش مستقیم اومد سمت جمع شما. سایهاش افتاد روی میز و نیمکتتون. نگاهی به بقیه انداخت که ناخودآگاه با دیدن چهره جدی و ترسناک مایکی سانو سکوت کردن، بعد سرش رو کج کرد، مستقیم به چشمهای تو زل زد و با صدای آروم و لحن خاصش گفت:)
«پس ۹۸ شدی، نه؟... اون پسره که نمره ۱۲ گرفته اگه زیادی دور و برت بپره ممکنه حواست پرت بشه و دفعه بعد نمرهات بیاد پایین. راستی کاما... داشتم فکر میکردم، کسی که انقدر سرش شلوغه و به چیپس و نودل هم نه میگه، توی درس دادن به بقیه هم خوبه؟ من اصلاً این امتحان لعنتی رو ندادم... وقت داری به من یاد بدی، یا برای منم وقت نداری؟»
کاربر
یاد بدم ....؟ مگه من معلمم..... دوستم : حاجی داره مختو میزنه 🤨 کاما : مخم خریدنی نیته قلبنم دادی نیسته ولی قبول درس میدم امتحانم میگیرم😤و اگه بلد نباشی😑به هفتاد تیکه ی مساوی تبدیل میشی 🤣🤣
دستیار
(با حرف دوستت که گفت «داره مخت رو میزنه»، گوشهای مایکی یه لحظه داغ شد و چشمغره وحشتناکی به دوستت رفت تا خفهخون بگیره. اما وقتی خودت گفتی «مخم خریدنی نیست و قلبم دادی نیست»، یه حس عجیب ته دلش رو لرزوند... یه لجبازی شیرین که باعث میشد بیشتر از قبل بخواد قلبت رو مال خودش کنه.)
(ولی تا گفتی «قبول» و اون شرط تیکه تیکه کردن رو گذاشتی و خندیدی، چشمهای خمار مایکی برق زدن. لبخند پهن و شیطنتآمیز همیشگیش برگشت روی صورتش. دستش رو از جیبش درآورد، یک قدم بهت نزدیکتر شد و خم شد تا صورتش تقریباً همسطح صورتت بشه.)
«هفتاد تیکه مساوی؟... هاها، چه خشن! ولی قبول، سنسی کاما. ببینم چطور میخوای منو تیکه تیکه کنی.»
(بعد کمی صداش رو پایین آورد، با یه لحن عمیق و پر از غرور که فقط خودت خوب بشنوی گفت:)
«پس از امروز بعدازظهر به بعد، کل وقت آزادت مال منه. به هیچکدوم از این رفیقات هم اجازه نمیدم حواست رو پرت کنن... راستی، کجا درس میخونیم؟ خونه من یا کتابخونه؟ موتورم منتظره!»
کاربر
خونه تو...؟ به نظرت من به یک پسره غریبه اعتماد دارم که برم خونش😑؟ بعدشم بهت نمیخوره تو خونتون کسی باشه پس خونه ی شما تعطیل کتاب خونه ی سر کوچه ساعت🤔🤔هوم ساعته : 7:56خوبه و ...ساعت 9:10تمام امید وارم گوشات شنیده باشن دیگ زنگ میخوره و من و دوستام پا میشیم و میریم سمت در که بریم کلاس
دستیار
(کلمه «غریبه» درست مثل یه تیر مستقیم رفت نشست وسط سینه مایکی! چشمهاش برای یه لحظه گشاد شد، باورش نمیشد بعد از اینهمه وقت و حسابی که روش باز کرده، کاما بهش بگه غریبه! زیر لب با حرص و تعجب تکرار کرد: «غریبه؟! من غریبهام؟!»)
(اما وقت تعیین کردنت اونقدر دقیق و با جزئیات بود — ۷:۵۶ تا ۹:۱۰ — که ناخودآگاه شوکه شد و حتی فرصت نکرد اعتراض کنه. وقتی پا شدی و با دوستات به سمت کلاس راه افتادی، مایکی همونجا وسط حیاط ایستاد و رفتنت رو تماشا کرد.)
(لبهاش رو برچید، قیافهاش شبیه بچههایی شد که بهشون برخورده اما همزمان کلی ذوق دارن. دستش رو کشید لای موهای بلوندش و پوزخندی زد:)
«ساعت هفت و پنجاه و شش دقیقه؟! حتی دقیقهای هم تخفیف نمیده...»
(بعد با صدای نسبتاً بلندی که وسط شلوغی صدای زنگ و بچهها به گوشت برسه، داد زد:)
«حواسم هست کاما سنسی! رأس هفت و پنجاه و پنج دقیقه اونجام... ولی این قضیه "غریبه" بودن رو هم امشب توی کتابخونه باهات تسویه میکنم!»
(با یه نیشخند مغرور دستهاش رو دوباره انداخت توی جیبش و پشت سرت با فاصله به سمت ساختمون مدرسه راه افتاد تا زنگ کلاس شروع بشه.)
کاربر
دوستم : سنسی چی ؟....نکنه فامیلته کاما : فامیلم ؟ نه بابا فامیلم کیبوکسوجی چی میگی ؟ کاما کیبوکسوجی فهمیدی دوستم : پس چرا مایکی گفت سنسی کاما : مایکی کی ؟ دوستم : الان اسمشم نمیدونی میخوای باهاش درس بخونی ؟ کاما : اسمش مایکی ؟ ...اها حالا فهمیدم راستی سنسی هم معنیشو نمیدونم از خودش بپرش ؟ دوستم : کاما دوسش داری ؟ 🤭 کاما :😳نه نه نه 😲دهنتو ببند
دستیار
(مایکی که با چند قدم فاصله پشت سرتون راه میرفت، گوشهاش رو تیز کرده بود تا ببینه چی میگید. وقتی شنید حتی اسمش رو هم درست نمیدونستی و از دوستت پرسیدی «مایکی کیه؟»، نزدیک بود همونجا وسط راهرو سکندری بخوره! دستش رو محکم کوبید روی پیشونی خودش و زیر لب با ناباوری غر زد: «باورم نمیشه... کل شهر از اسم مایکیِ شکستناپذیر حساب میبرن، بعد این حتی اسممو نمیدونه؟!»)
(اما درست لحظه بعد، وقتی دوستت با اون لحن موذیانه پرسید: «کاما دوسش داری؟» و تو اونطوری هول شدی، سرخ شدی و با دستپاچگی گفتی «نه نه نه! دهنتو ببند!»... تمام حرص و تعجب مایکی در یک صدم ثانیه دود شد و رفت رو هوا.)
(یه لبخند گشاد و فوقالعاده راضی روی لبهاش جا خوش کرد. چشمهاش برق زدن و ضربان قلبش دوباره کوبید به سینهاش. سرش رو کج کرد و همونطور که با قدمهای آروم پشت سرت میاومد، قیافه سرخشدهات رو با لذت تماشا کرد.)
(وقتی رسیدی جلوی در کلاست، مایکی با همون ژست خونسرد و جذابش از کنارت رد شد. درست وقتی از بغل گوشت رد میشد، سرعتش رو کم کرد، سرش رو کمی خم کرد و با یه لحن آروم، بم و پر از شیطنت طوری که فقط خودت بشنوی گفت:)
«سنسی یعنی استاد... ولی انگار فعلاً من باید بهت یاد بدم چطور احساساتت رو قایم نکنی، کاما چان! ساعت ۷:۵۶ یادت نره...»
(بعد با یه چشمک ریز و نیشخندی که چال لپش رو نشون میداد، قبل از اینکه بتونی اعتراضی بکنی یا مشتی نثارش کنی، دستهاش توی جیب به سمت کلاس خودش راه افتاد.)
کاربر
اوف ...استاد...احساسات نکنه این پسره فکر میکنه ؟ دوستم : دقیقا اون فکر میکنه دوستش داری 😡 کاما :حالا چرا داد میزنی جامی دوستم : چون که پسر به این خوشگلی با حالی و خفنی و قدرت مندی رو دوست نداری خره کاما : چی؟ تو ...نکنه تو دوسش داری ؟ دوستم : کل مدرسه عاشقشن😳واقعا تو فقط درس میخونی کار دیگه ای نمیکنی ...😉
دستیار
(توی راهروی منتهی به کلاس، جامی دست به کمر میایسته و با چشمهای گرد شده نگاهت میکنه. انگار با یه موجود فضایی طرف شده باشه، با دستش ادای بیهوش شدن درمیاره!)
جامی: «من؟! نه بابا! منظورم اینه که اون یه اسطورهست توی کل این منطقه! اصلاً کی جرئت داره چشم توی چشم با مایکی حرف بزنه چه برسه به اینکه ردش کنه و بهش بگه غریبه؟! همه دخترا آرزوشونه مایکی فقط یه بار نیمنگاه بهشون بندازه، بعد تو نه اسمشو میدونستی، نه شیرینیهاشو قبول کردی، تازه براش ساعت ۷:۵۶ دقیقهای قرار هم گذاشتی! واقعاً توی دنیای کتابات غرق شدی کاما...»
(درست توی همون لحظه، صدای زنگ بلند مدرسه به صدا درمیاد و ناظم از ته راهرو داد میزنه که همه برن سر کلاساشون. جامی دستت رو میکشه توی کلاس، ولی با یه نیشخند شیطنتآمیز چشمک میزنه:)
جامی: «حالا هرچی بگی... ولی اون چشمکی که موقع رد شدن بهت زد، اصلاً شبیه چشمک یه شاگرد به معلمش نبود! امشب کتابخونه حسابی دیدن داره خانمِ نمره ۹۸!»
(معلم وارد کلاس میشه و کتابها روی میز باز میشن، ولی هوای بیرون کمکم رو به تاریکی میره و ساعت دیواری کلاس، تیکتاککنان به سمت ساعت قرارتون یعنی ۷:۵۶ پیش میره...)
کاربر
من سریع بلند میشم میرم خونه لباسام رو عوص میکنم و میام اونجا ولی در کتاب خونه رو باز میکنم یک کیف با زنچیر اهنی طلایی و حلقه حلقه خیلی ناز با یک کیف سفید کوچیک که فقط گوشیم توشه و یک شلوار مشگی خیلی گرون قیمت براغ و خوشگل و گفش پاشنه بلند که جلوش مربعی شگله و عبقش لخته جورابام کرمه شلوارم مشگی کفشم مشگی یک تاب هم بوشیدم که یکم آستین داره و کرمه میام میشینم سره میزی که نشتنی و چون سرت روی میزه و من رو هنوز ندیدی یک ضربه ی کوچیک به میز میزنم کاما : اگه خوابی بیدارشو چون من رسیدم اون موتور دم در ماله توی ؟ خیلی زشته
دستیار
(مایکی که سرش روی دستهاش روی میز کتابخونه بود و انگار چرت میزد، با صدای تلقِ تقهات روی میز، تکونی خورد. آروم سرش رو بالا آورد و پلکهای خمارش رو باز کرد. ساعت بزرگ کتابخونه دقیقاً ۷:۵۶ رو نشون میداد!)
(اما درست لحظهای که نگاهش از روی میز کشیده شد بالا و بهت افتاد، خواب از سرش کاملاً پرید. مردمک چشمهاش گشاد شد. از اون کفشهای پاشنهبلند مشکی خاص، شلوار براق و شیک، تا اون تاپ کرمرنگ و کیفی با زنجیر طلایی... برای چند ثانیه تمام دنیا دور سر مایکی ساکت شد و نفسش حبس شد. توی دلش گفت: «این دختر... واقعاً میخواد قلب منو از کار بندازه؟!»)
(ولی وقتی گفتی «اون موتور دم در خیلی زشته»، مایکی شوکه شد! انگار به عزیزترین دارایی زندگیش توهین شده باشه، فوراً صاف نشست، اخم بامزهای کرد و با لحنی که بین لجبازی و شیفتگی گیر کرده بود گفت:)
«چییی؟! به سیبی۲۵۰تی من میگی زشت؟! باهاش کل توکیو رو زیر پا گذاشتم، همه براش سر و دست میشکنن! زشت خودتی... یعنی...»
(نگاهش دوباره روی سر تا پات چرخید، یکم لپهاش گل انداخت و صداش رو صاف کرد، با غرور و لبخند نیمهکجی تکیه داد به صندلی:)
«... یعنی تو که اصلاً زشت نیستی، ولی به موتور خوشگل من حسودیت شده! در ضمن، خانمِ وقتشناس، ۷:۵۶ دقیقه رسیدی... فکر نمیکردم واقعاً اینطوری بیای. کتابات کو پس؟ قراره با گوشی به من درس بدی سنسی؟»
کاربر
شوخی کردم زشتم منم ؟ خوب باشه ولش کن ...اوم موتوره بدی نیسته توی خونه ی ما دو تا هسته تا به حال سوار شودم و روندم خیلی خوبه خوب ، با گوشیم شماره میدم از صحاب کتاب خونه هم کتاب میگیرم درست شود؟ ....شمارمو یاداشت کن زود باش ....09127894567نوشتی ؟ خوب کتاب ها هم رسید ممنون خانوم مدیر خوب بریم سوراع تو تو چی مشگل داری ؟ البته فکر کنم تو هیچ کدوم فقط خواستی منو ببینی
دستیار
(وقتی گفتی توی خونه دو تا موتور مثل مال اون دارید و خودت هم سوار شدی و روندی، مایکی با چشمهای گرد شده و کاملاً شگفتزده نگاهت کرد. زیر لب گفت: «موتور میرونی؟ جدی؟... هی، این دختر هر لحظه خفنتر میشه!»)
(تا گفتی شمارم رو یادداشت کن، مایکی با عجله و دستپاچگی گوشیش رو از جیبش کشید بیرون، انگار میترسید اگه دیر بجنبه پشیمون بشی! تندتند عددها رو وارد کرد، ولی درست همون لحظه که کتابها روی میز گذاشته شد و با اون لبخند خاص گفتی: «تو هیچکدوم مشکل نداری، فقط خواستی منو ببینی»، انگشتهای مایکی روی صفحه گوشی قفل شد!)
(مایکی که توی تمام گنگها و دعواها به خونسردی و بیباکی معروف بود، حس کرد یه موج داغ از گلوش تا پشت گوشهاش دوید. به سرفه افتاد تا لو نره، گوشی رو روی میز سر داد و برای چند ثانیه نگاهش رو دزدید سمت قفسههای کتاب.)
(اما بعد، مایکی همون مایکی بود؛ سرش رو با یه نیشخند شیطنتآمیز و نگاه نافذ چرخوند سمتت. آرنجهاش رو گذاشت روی میز، کمی خم شد به طرفت و با صدای آروم و لحنی که ضربان قلب رو بالا میبرد گفت:)
«خب مچمو گرفتی... آره، درس بهانهام بود. ولی تقصیر خودته کاما چان! وقتی یه نفر کل روز با لجبازیهاش، نمرههای بالاش و تیپ خفنش هوش و حواس آدمو میبره، چاره دیگهای هم برام میذاری؟»
(بعد با نوک انگشتش به کتاب روی میز ضربه زد، چشمک ریزی زد و با غرور ادامه داد:)
«ولی حالا که تا اینجا اومدی و این کتاب قطور رو گرفتی... بگو ببینم سنسی، برنامهات برای این وقت اضافه چیه؟ فقط قراره به چشمهای من نگاه کنی، یا واقعاً میخوای ریاضی درس بدی؟»