گفتگوی جدید
کاربر
سلام
دستیار
سلام! من hatGPT هستم، دستیار هوشمند شما در این برنامه.
میتوانم به شما در ایدهپردازی و نوشتن پرامپت برای بخشهای مختلف کمک کنم:
- **ساخت تصویر** (متن به تصویر و تصویر مرجع)
- **ساخت ویدیو** (متن به ویدیو و تبدیل تصویر به ویدیو)
- **ساخت موسیقی** (تولید موزیک و ترانه بر اساس سبک و حس و حال مورد نظر شما)
- استفاده از **قالبها**ی آماده برای شروع سریعتر
امروز چه ایده یا پروژهای در ذهن دارید؟ کافی است در یک جمله برایم بگویید تا با هم شروع کنیم!
کاربر
خوب بیا کاراکتر بازی کنیم تهیونگ پسره پولدار لجیاز تو مدرسا یه اکیپ هفت نفرن که همه ازشون میترسن و رئیسه اکیپه خیلی مغرور و جدی و سرده زیاد نمیخنده و همه ی دخترا عاشقشن ولی ازش میترسن و اون از هیچکدوم اون دخترا خوششنمیاد ولی اگه به یکی علاقه مند باشه هیچ کس نمیتونه حتی با دختره چت نگاه کنه و دوست داره دختره کلا کنارش باشه نمیذاره یه لحظه ازش دور بشه و حرف باید حرف خودش باشه و خودشو مالکش میدونه ولی در عین حال یه اکیپ خطرناک هفت نفرهی دیگه هم هست که اسم رئیسشون جیکه همیشه با اکیپ تهیونگ درگیرن و با هم لجن اونا همانند ولی چون تعداد بچه ها زیاده اونا تو کلاس یازده الف ما تو کلاس یازده ب من مینا تازه وارد مدرسه و دوست داره خودسو قوی نشون بده و دختره خوشگل و خوش تیپ که هم زمان هم جیک هم تهیونگ عاشقش میشن
دستیار
داستان جذابی چیدی! سناریوی مدرسهای، رقابت دو اکیپ و ورود «مینا». بیا شروع کنیم:
***
(زنگ شروع کلاس خورده و راهروهای مدرسه شلوغتر از همیشهست. تو، یعنی مینا، با فرم تمیز و شیک مدرسه و کولهپشتی روی شونهت، قدم برمیداری تا بری سمت کلاس یازدهم ب. سرت رو بالا گرفتی و با اعتمادبهنفس راه میری، اما سنگینی نگاهها رو قشنگ حس میکنی.
چند قدم جلوتر، وسط راهرو، اکیپ تهیونگ ایستادن؛ هفت نفر با تیپهای خاص و کتهای فرمی که دکمههاش بازه. بچهها طوری از کنارشون رد میشن که مبادا حتی تنهشون بهشون بخوره. تهیونگ وسط ایستاده؛ دستهاش توی جیبشه، موهای حالتدار مشکی روی پیشونیش ریخته و با چهرهای کاملاً سرد و یخ به انتهای راهرو خیره شده. هیچ لبخندی روی صورتش نیست و غرور از تکتک حرکاتش میباره.
درست در همین لحظه، از طرف پلههای روبهرو، جیک و اکیپش سر میرسن. فضا ناگهان سنگین و یخبندان میشه. بچهها پچپچهاشون رو قطع میکنن. نگاه جیک پر از شرارت و پوزخنده و نگاه تهیونگ تاریک و مرگبار. تو درست وسط مسیر بین این دو اکیپ قرار گرفتی...)
**تهیونگ** بدون اینکه نگاهش رو از جیک برداره، با صدای بَم و خونسردی که توی سکوت راهرو میپیچه، به یکی از افرادش اشاره میکنه:
«کی به تازهواردها یاد نداده که نباید وسط راه من بایستن؟»
همزمان، **جیک** با یه لبخند کج و مغرور قدمی جلو میاد، نگاهش از تهیونگ رد میشه و مستقیم قفل میشه روی چشمهای تو. با لحن طعنهآمیز رو به تهیونگ میگه:
«به نظرم راهرو واسه همه بازه، تهیونگ... بهخصوص واسه چهرههای جدید و جذاب.»
(تمام نگاهها برمیگرده سمت تو. تهیونگ هم برای اولین بار سرش رو میچرخونه و نگاه نافذ و تیزش مستقیم میافته روی تو... مینا، الان چی کار میکنی و چی میگی؟)
کاربر
با چهره ای تعجب وار نگاهشون میکنم
دستیار
با تعجب به هر دوشون نگاه میکنی. برای یک لحظه حس میکنی زمان توی راهرو متوقف شده؛ چشمهای همهی بچههای مدرسه روی تو قفل شده و هیچکس جرئت نفس کشیدن هم نداره.
تهیونگ از حالت بیتفاوتی همیشگیاش خارج میشه. وقتی تعجب واقعی و نگاه نترست رو میبینه، ابروهاش کمی در هم کشیده میشه. عادت نداره دختری به جای سرخ شدن یا فرار کردن، اینطوری مستقیم به چشمهاش نگاه کنه.
او یک قدم آرام و سنگین به سمتت برمیداره. سایهاش روی تو میافته. با صدای آروم ولی پر از تحکم و لحنی سرد، طوری که فقط تو و اطرافیان نزدیک بشنون، میگه:
«به چی زل زدی؟ نشنیدی چی گفتم، یا کلاً عادت داری بدون اجازه وسط قلمروی من بایستی؟»
همزمان جیک که این صحنه رو میبینه، پوزخندش پررنگتر میشه و با دستهایی که توی جیب شلوارشه، خودش رو میرسونه نزدیکتر. رو به تو چشمک ریزی میزنه و با تمسخر به تهیونگ میگه:
«هی رفیق، انقدر بهش سخت نگیر... انگار هنوز نمیدونه کی هستی. هی خوشگله، من جیک هستم، رئیس کلاس الف. فکر کنم باید قبل از اینکه گیر این اخموها بیفتی، یکی راه و رسم این مدرسه رو یادت بده.»
تهیونگ این بار با خشمی کنترلشده سرش رو میچرخونه سمت جیک و با صدایی بم و تهدیدآمیز میگه:
«زبونت زیادی دراز شده، جیک. حواست باشه کجا داری قدم میذاری... اون مال کلاسه ماست، پس به تو هیچ ربطی نداره.»
نگاه تهیونگ دوباره برمیگرده روی تو؛ سرد، مالکانه و کنجکاو. انگار توی دلش تصمیمی گرفته که قرار نیست به این راحتیها ازت چشم برداره.
مینا، واکنش بعدیت چیه؟ حرفی میزنی یا رفتاری نشون میدی که قدرتت رو به هر دوتاشون ثابت کنی؟
کاربر
رو به تهیونگ میکنم و قلمرو اینجا مدرست نه ملک شخصی من نمیدونم تو کی هستی یا اسمت چیه ولی باید بگم اینجا مدرسه است و من دلیلی نمیبینم برای رفتن و اومدن از تو اجازه بگیرم بعد به جیک و تو که تو مگه کلاس نداری عادت داری با ۷ ۸ نفر سد راه دخترا بشی
دستیار
صدای سکوت سنگینی که بعد از حرفهای تو توی راهرو افتاد، نفس همه رو بند آورد. پچپچ بچهها به صفر رسید؛ چشمهای همه از حدقه بیرون زده بود، چون تا حالا توی تاریخ این مدرسه کسی جرئت نکرده بود با تهیونگ و جیک اینطوری حرف بزنه!
اکیپ تهیونگ پشت سرش شوکه شدن و یکیشون با ناباوری خواست قدم جلو بذاره، اما تهیونگ با یک اشارهی دستش متوقفش کرد.
تهیونگ سرش رو آروم کج کرد. نگاه سردش حالا با جرقهای از شوک و یک حس مالکیت خطرناک برق میزد. لبهاش خط باریکی شد و توی چشمهاش میشد خوند که از جسارتت هم عصبانی شده، هم عجیب جذب شده. قدمی دیگه بهت نزدیک شد، طوری که فاصلهتون خیلی کم شد و عطر تلخ و گرونقیمتش رو حس کردی. با صدای بم و فوقالعاده آروم، اما با لحنی که ازش لجاجت و تحکم میبارید، زمزمه کرد:
«ملک شخصی؟... اشتباهت دقیقاً همینه، مینا. این مدرسه مال منه، همهچیزش. و از این به بعد... هر قدمی که برمیداری باید با اجازه من باشه. فکر کردی چون تازه اومدی میتونی قسر در بری؟ تازه اولشه.»
از اون طرف، جیک اولش از تیکهای که بهش انداختی و گفتی «سد راه دخترا میشی» خشکش زد. بچههای اکیپش پقی زدن زیر خنده ولی جیک سریع با چشمغره ساکتشون کرد. پوزخند جیک اما محو نشد؛ برعکس، برق شیطنت توی نگاهش چند برابر شد. اون عاشق دخترای سرکش و نترس بود.
جیک خندهی کوتاهی از ته گلو سر داد، سرش رو تکون داد و گفت:
«آخ... زبونت تیزه، خوشم اومد! ما سد راه نشدیم، فقط اومدیم به گل سرسبد کلاس ب خوشآمد بگیم. تهیونگ شاید فکر کنه صاحب همهچیزه، ولی من کسیام که هرچی بخواد رو به دست میاره... میبینمت مینا، روزهای جالبی قراره با هم داشته باشیم.»
زنگ کلاس دوم بار به صدا درمیاد و راهرو کمکم باید خالی بشه. تهیونگ نگاهش رو حتی برای یک ثانیه از صورتت برنمیداره و راه ورود به کلاس یازدهم ب رو با بدنش مسدود نگه داشته، انگار منتظره عکسالعمل بعدی تو رو ببینه...
مینا، حالا چیکار میکنی؟ تنه میزنی رد میشی یا جوابی براش داری؟
کاربر
برو کنارومیخوام برم تو کلاس
دستیار
تهیونگ به جای اینکه کنار بره، سر جاش مثل کوه محکم میایسته. دستهاش همچنان توی جیب شلوار فرمشه و از اون بالا با قدی بلندتر، مستقیم به چشمهات خیره میشه. برای پسری که تا حالا هیچکس بهش «برو کنار» نگفته، این دو کلمه مثل یک شوک بزرگ بود.
جیک که صحنه رو میبینه، پوزخندی از سر لذت میزنه، دستش رو به نشانه خداحافظی بالا میاره و در حالی که با افرادش به سمت کلاس یازدهم الف میره، زیر لب زمزمه میکنه: «بازی تازه شروع شد...»
با رفتن اکیپ جیک، فضا بین تو و تهیونگ از قبل هم بستهتر و سنگینتر میشه. افراد اکیپ تهیونگ با کنجکاوی و ناباوری بهت نگاه میکنن.
تهیونگ آروم سرش رو خم میکنه تا صورتش به گوشت نزدیکتر بشه. لحنش سرد، آروم اما به شدت محکم و مالکانهست:
«بهت یاد ندادن وقتی با من حرف میزنی نباید دستور بدی؟... کلاس رفتن تو مشکلی نداره، ولی از این لحظه به بعد، حواست باشه مینا؛ هر جا بری زیر نظر منی. میز تو از همین الان درست کنار منه.»
این رو میگه، بالاخره نیمقدم به عقب برمیداره و مسیر در کلاس یازدهم ب رو باز میکنه. با چشمهاش به داخل کلاس اشاره میکنه، مثل شیری که طعمهش رو به سمت قفس هدایت میکنه، و منتظره ببینه چطور میخوای از کنارش رد بشی و به حرفش درباره نشستن کنارش چه واکنشی نشون میدی...
مینا، وارد کلاس میشی؟ میری همونجا که اون میگه میشینی یا صندلی دیگهای رو انتخاب میکنی؟
کاربر
چرا باید کنار تو بشینم مگه تو کی هستی که دستور میدی با چشماش به همه اشاره میکنه همه رو صندلیشون میشینن و فقط یه صندلی خالی میمونه منم غافل از اینکه صندلیم کنار صندلیه اونه میرم میشینم رو صندلی
دستیار
با اخم و لحن لجبازت وارد کلاس میشی، کیف رو محکم روی شونهت جابهجا میکنی و اصلاً به حرفش گوش نمیدی. کلاس پر از همهمهست، اما تهیونگ درست پشت سرت وارد میشه و فقط با یک نگاه سرد و نافذ به بچهها چشمغره میره.
نیازی به هیچ حرفی نیست؛ تمام بچههای کلاس در عرض سه ثانیه، مثل سربازهایی که از فرماندهشون بترسن، سریع روی نزدیکترین صندلی خالی میشینن و سرشون رو پایین میندازن! سکوت محض کلاس رو برمیداره.
تو نگاهی به دور و بر میاندازی و میبینی تمام نیمکتها پر شدن، جز یکی؛ ردیف آخر کنار پنجره، یک نیمکت دونفره که فقط یک صندلی خالی داره. با خودت میگی «خیلی هم عالی، میرم میشینم کنار پنجره تا از بقیه دور باشم». با خیال راحت میری، کیفت رو میذاری روی میز و با غرور روی صندلی میشینی و به حیاط مدرسه خیره میشی.
هنوز نفست جا نیومده که صدای کشیده شدن پایههای صندلی بغلی روی زمین میاد. سایهی بلندی روی میزت میافته و همون عطر تلخ و خنک، دوباره فضا رو پر میکنه.
سر که برمیگردونی، میبینی تهیونگ با خونسردی و همون غرور همیشگیاش، دست به سینه روی صندلی دقیقاً کنارت لم داده! پاش رو روی پای دیگهش انداخته و با نگاهی عمیق، سرد و پیروزمندانه بهت زل زده.
تکخندهی محو و تمسخرآمیزی گوشهی لبش میشینه. کمی به سمتت خم میشه، آرنجش رو تکیه میده روی میز تو و با صدای بم و خشدارش، طوری که فقط خودت بشنوی، میگه:
«دیدی گفتم؟ گفتی "مگه تو کی هستی که دستور میدی"... حالا فهمیدی کیام؟ بهت گفتم حرف باید حرف من باشه، مینا. از این به بعد تموم زنگها، این فاصلهی بین من و توئه... عادت کن بهش، چون جایی برای فرار نداری.»
در همین لحظه معلم وارد کلاس میشه و تخته رو پاک میکنه. تهیونگ نگاهش رو اصلاً از روی صورتت برنمیداره؛ انگار به جای درس، تمام توجهش فقط و فقط روی تکتک حرکات تو قفل شده.
مینا، حالا که افتادی توی تلهش و درست بغلدستشی، واکنشت چیه؟
کاربر
میگم یا خداا الان به معلم میگم تا جامو عوض کنه کش مو هامو در میارم و زود موهای بازمو از پشت میبندم تا تو چششم نیوفتن
دستیار
دستپاچه و زیر لب زمزمه میکنی: «یا خدا... الان به معلم میگم جامو عوض کنه!»
سریع کش موهات رو از مچ دستت بیرون میکشی، هر دو دستت رو بالا میبری و با حرکاتی تند و پر از لجبازی، تار موهای لخت و بلندت رو جمع میکنی تا دماسبی از پشت ببندی؛ اینطوری هم جلوی چشمهات رو نمیگیرن و هم احساس تسلط بیشتری پیدا میکنی.
گردن ظریفت توی این حرکت نمایان میشه و چند تار موی کوتاه کنار شقیقهت تاب میخوره. تهیونگ که تا چند لحظه پیش فقط لبخند مغرورانه داشت، ناگهان نگاهش عمیقتر، خیرهتر و به شدت متمرکز میشه. برق چشماش تغییر میکنه؛ انگار تصویرت در این حالت ناخواسته هوش از سرش پرانده، اما مثل همیشه سریع پشت همون نقاب سرد و نفوذناپذیر پنهانش میکنه.
همین که دستت رو میکشی پایین و میخوای دستت رو برای جلب توجه معلم بالا ببری، تهیونگ خیلی سریع و مقتدرانه مچ دست ظریفت رو درست بالای میز میگیره. لمس انگشتهای کشیده و سردش پوستت رو شوکه میکنه، اما نگهداشتنش نه خشنه و نه شل؛ یک قفل محکم و مالکانهست.
به چشمانت زل میزنه، صدایش به یک زمزمهی بم، خطرناک و آرام تبدیل میشه که مو به تنت سیخ میکنه:
«دستت رو بیار پایین، مینا... به معلم چی میخوای بگی؟ فکر کردی توی این مدرسه کسی جرئت داره حرفی خلاف میل من بزنه؟ معلم هم دستور من رو رد نمیکنه. بهت گفتم... حرف، فقط حرف منه. خودت رو خسته نکن، تو همینجا میمونی، درست کنار من.»
چند ثانیه بعد انگشتهاش آروم از دور مچ دستت باز میشن، ولی چشمهای نافذش هنوز روی صورتت ثابت مونده.
مینا، معلم پای تخته داره اسمها رو حضورغیاب میکنه... الان جرئت میکنی صدات رو بلند کنی و به معلم بگی، یا نقشهی دیگهای برای رو کمکنی تهیونگ داری؟
کاربر
با تعجب بهش نگاه میکنم و معلم میگه انگار یه دانس آموز جدید داریم پاشو خودت رو معرفی کن و من میگم مینا هستم
دستیار
با تعجب و ناباوری به تهیونگ نگاه میکنی؛ از اینهمه اعتمادبهنفس و نفوذی که داره مغزت سوت میکشه! مچ دستت هنوز جای گرمی انگشتهاش رو حس میکنه، اما وقت فکر کردن بهش نیست، چون صدای معلم سکوت کلاس رو میشکنه:
«انگار یه دانشآموز جدید داریم... دخترم، پاشو خودت رو به بچهها معرفی کن.»
تمام سرها به سمت ردیف آخر و میز تو میچرخه. تهیونگ هم با آرامش به صندلیش تکیه میده، دست به سینه میشه و با نگاهی سنگین، سر تا پات رو از نظر میگذرونه تا ببینه جلوی بقیه چطور رفتار میکنی.
بلند میشی، با غرور صاف میایستی، چانهت رو بالا میگیری و با صدایی رسا و محکم میگی:
«سلام، من مینا هستم.»
معلم لبخند میزنه و میگه: «خوش اومدی مینا، امیدوارم سال خوبی داشته باشی. بفرما بشین.»
هنوز پاییزِ نفست رو بیرون ندادی و ننشستی که ناگهان صدای دو تقّه به پنجرهی کنار میزت میخوره! با تعجب سرت رو میچرخونی سمت پنجره که به حیاط خلوت طبقه بالا یا تراس مشرف راه داره...
جیک رو میبینی! از نردهها آویزون شده، کت فرمش روی شونهشه، با اون خندهی کج و شیطنتآمیزش به شیشه اشاره میکنه و با دستش یک تکه کاغذ تا شده رو تکون میده. روی کاغذ با ماژیک درشت نوشته شده:
**«سلام مینا، زنگ تفریح منتظرتم!»**
رنگ از رخسار چندتا از بچههای کلاس که صحنه رو دیدن میپره. اما ماجرا وقتی خطرناک میشه که نگاهت میافته به چهرهی تهیونگ...
اخمهای تهیونگ طوری در هم رفته که رگهای گردنش برجسته شدن. اون نگاه سرد، تبدیل به یک آتشفشان خشم و غیرت محض شده. به آرومی از جا نیمخیز میشه، دستش روی لبهی میز مشت میشه و با لحنی مرگبار و بم، خیره به چشمهات میگه:
«اون آشغال چه غلطی داره میکنه؟... مینا، اگه فکر کردی پات رو به اون زنگ تفریح با جیک میذاری، خیلی بد خودت و من رو نشناختی!»
مینا، جیک پشت پنجره لبخند میزنه و منتظر نگاهته، و تهیونگ درست کنارت داره از شدت غیرت و مالکیت منفجر میشه... عکسالعملت چیه؟
کاربر
با تعجب به تهیونگ خیره میمونم معلم میگه اونجا چه خبره جیک با اشاره دست که یعنی زنگ تفریح میبینمت زود میره
دستیار
هنوز با چشمهای گرد شده از تعجب به تهیونگ خیرهای؛ این حجم از خشم، جدیت و مالکیت اونم توی روز اول برات باورنکردنیه!
صدای کشدار و معترض معلم بلند میشه:
«اون پشت چه خبره؟ تهیونگ، مینا... مشکلی پیش اومده؟»
جیک از پشت شیشه چشمکی بهت میزنه، با دو انگشتش به چشمهاش و بعد به تو اشاره میکنه (به نشانه اینکه «حواسم بهت هست، زنگ تفریح میبینمت») و درست قبل از اینکه معلم بتونه سرش رو کامل بچرخونه، مثل سایه از لبهی تراس پایین میپره و ناپدید میشه.
تهیونگ با صدایی که سعی میکنه جلوی معلم آروم به نظر بیاد، ولی تکتک کلماتش بوی تهدید میده، بدون اینکه چشم ازت برداره، رو به معلم میگه:
«هیچی نیست آقا... فقط پنجره باز بود، بستمش.»
دستش رو دراز میکنه و پنجره رو محکم میکشه طوری که صدای تق سنگینی میده و قفلش میکنه. بعد آروم سر جاش میشینه، اما حالت بدنش اصلاً عادی نیست؛ مچ دست راستش رو روی میزت تکیه میده، طوری که به فضای شخصی تو نفوذ کرده باشه.
کمی به سمتت خم میشه، چشمهاش تاریک و اخمهاش در هم رفتهست. با لحنی آمرانه و زمزمهای بَم که لرزه به اندام هر کسی میندازه میگه:
«دیدی چطور فرار کرد؟... مینا، زنگ تفریح که بخوره، تو حتی یک قدم هم از در این کلاس بیرون نمیری، مگر اینکه دوشادوش من باشی. جرئت داری برو سمت حیاط و به جیک نگاه کن، تا بهت نشون بدم وقتی میگم هیچکس حق نداره حتی نگاهت کنه یعنی چی!»
کلاس ادامه پیدا میکنه و دقایق بهکندی میگذرن. تمام این مدت حس میکنی سنگینی نگاه تهیونگ یک ثانیه هم از روت برداشته نمیشه؛ دست به سینه لم داده و هر از گاهی دفتر یادداشتت رو زیر چشمی میپاد.
ناگهان صدای زنگ تفریح به صدا درمیاد! «دینگدانگ!»
بچهها شروع میکنن به جمع کردن وسایلشون و صدای همهمه بلند میشه. تهیونگ فوراً از جا بلند میشه، روبروی نیمکتت سد معبر میکنه و دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو میبره، منتظر حرکته توئه...
مینا، زنگ تفریح شروع شد! جیک توی حیاط منتظرته و تهیونگ مثل یک دیوار درست روبهروت قد علم کرده. برنامهت چیه؟
کاربر
یه دختر که اسمش سرراست از پشت بهم میگه بهتره نری
دستیار
همین که میخوای از جا بلند بشی، دختر موکوتاهی که پشت سرت نشسته و اسمش «سِرا»ست، آروم لبهی آستینت رو میکشه. با چشمهایی که پر از نگرانی و ترسه، نگاه سریعی به قامت قدبلند تهیونگ میندازه و با صدایی لرزان و زمزمهوار بهت میگه:
«مینا... بهتره نری! تو نمیدونی اونا کی هستن... اگه بری توی حیاط پیش جیک، جنگ راه میافته. تهیونگ شوخی نداره، حرفش توی این مدرسه قانونه. خواهش میکنم سرت رو به باد نده!»
تهیونگ که گوشهاش تیزتر از این حرفهاست، حتی سرش رو برنمیگردونه سمت سِرا؛ فقط با یک نگاه یخی از گوشهی چشم، طوری دختر بیچاره رو منجمد میکنه که سِرا سریع دستش رو پس میکشه و سرش رو میندازه پایین.
تهیونگ برمیگرده سمت تو. یک قدم دیگه نزدیکتر میاد؛ اونقدر نزدیک که جز اون هیچچیز دیگهای رو توی دیدت نداری. تکخندهی سرد و تلخی میزنه، سرش رو کمی خم میکنه و با صدایی عمیق و بم که ضربان قلبت رو ناخودآگاه بالا میبره، میگه:
«شنیدی که رفیق جدیدت چی گفت؟ اون بهتر از تو عقلش میرسه. ولی بذار یه چیزی رو واضح کنم، مینا... تو نهتنها پیش جیک نمیری، بلکه از این به بعد حتی برای آب خوردن هم بدون اجازهی من جایی نمیری. حالا تصمیم بگیر... میخوای سرکشی کنی و ببینی عواقبش چیه، یا با من میای؟»
اکیپ هفتنفرهی تهیونگ دم در کلاس ایستادن و حواسشون به تهیونگه، و از طرفی میدونی جیک با اون لبخند لجدرآرش حتماً توی حیاط با دارودستهش منتظر نشسته تا واکنش تو رو ببینه.
مینا، حالا حرف سِرا رو گوش میدی و با تهیونگ کنار میای، یا با سرکشی و لجبازی خودت راهت رو به سمت حیاط و جیک باز میکنی؟