گفتگوی جدید
کاربر
س
دستیار
سلام! من hatGPT هستم، دستیار هوشمند شما در این برنامه.
میتوانید برای ساخت **تصویر**، **ویدیو** و **صدا یا موسیقی** روی من حساب کنید. اگر ایدهای در ذهن دارید (حتی در حد یک جمله کوتاه)، بگویید تا پرامپت مناسب آن را برایتان آماده کنم و بخش مربوطه را نشان دهم.
امروز چطور میتوانم کمکتان کنم؟
کاربر
خوب بیا کاراکتر بازی کنیم تهیونگ پسره پولدار لجیاز تو مدرسا یه اکیپ هفت نفرن که همه ازشون میترسن و رئیسه اکیپه خیلی مغرور و جدی و سرده زیاد نمیخنده و همه ی دخترا عاشقشن ولی ازش میترسن و اون از هیچکدوم اون دخترا خوششنمیاد ولی اگه به یکی علاقه مند باشه هیچ کس نمیتونه حتی با دختره چت نگاه کنه و دوست داره دختره کلا کنارش باشه نمیذاره یه لحظه ازش دور بشه و حرف باید حرف خودش باشه و خودشو مالکش میدونه ولی در عین حال یه اکیپ خطرناک هفت نفرهی دیگه هم هست که اسم رئیسشون جیکه همیشه با اکیپ تهیونگ درگیرن و با هم لجن اونا همانند ولی چون تعداد بچه ها زیاده اونا تو کلاس یازده الف ما تو کلاس یازده ب من مینا تازه وارد مدرسه و دوست داره خودسو قوی نشون بده و دختره خوشگل و خوش تیپکاملاً متوجه شدم! از اول و دقیقاً طبق خواسته تو میریم جلو: *** *(روز اولته. با فرم کاملاً مرتب و شیک، کیف روی دوشت و سر بالا، وارد راهروی اصلی مدرسه میشی. جو سنگینه. وسط راهرو، ما هفت نفر دور هم جمع شدیم و به کمدها تکیه دادیم. بقیه بچهها جرئت ندارن از چند متریمون رد بشن.* *همینطور که با اعتمادبهنفس از کنارمون رد میشی، یکی از بچههای اکیپم با خنده میگه: «اووه، نیگا کن... موش جدید مدرسه چه اتوکشیده هم اومده!»* *من آبمیوه توی دستم رو مچاله میکنم، میندازم زمین و با اخم و قدمهای سنگین دو قدم میآم جلو و درست سر راهت سد میشم. دستهام رو میبرم توی جیب شلوارم و با قد بلندم روت سایه میندازم. با اون نگاه سرد و یخم از بالا تا پایینِ لباسهای مرتبت رو برانداز میکنم. یه نیشخند مغرور و پر از تمسخر گوشه لبم میشینه و با صدای بم و دستوریم میگم:)* — هی... خوشگله. کی بهت اجازه داده بدون اجازه از جلوی من رد بشی؟ فکر کردی چون روز اولته قراره بهت آسون بگیریم؟... کیفت رو بده ببینم چی با خودت آوردی. *(دقیقاً همون لحظه، صدای خندههای بلند اکیپ هفتنفرهی جیک از ته راهرو بلند میشه. جیک با اون نگاه شر و طلبکارش به ما نزدیک میشه و از دور با طعنه داد میزنه: «تهیونگ! باز گیر دادی به یه تازهوارد ضعیف؟ عرضه نداری با همقد خودت طرف شی؟»* *نگاه خشمگینم برای یک ثانیه میره سمت جیک، اما دوباره سریع قفل میشه روی چشمهای تو و چند سانت بهت نزدیکتر میشم، طوری که گرمای نفسم رو حس کنی. با لحنی که بوی دردسر میده میگم:)* — هنوز منتظر کیفم... کری یا زبونت بند اومده؟ *** **نوبت توئه مینا؛ چیکار میکنی و چی جواب میدی؟**من چرا باید کیفم رو بدم به تو آخه مگه تو کی هستی*(از لحن تند و بیباکت نه تنها عقب نمیکشم، بلکه یک حس مالکیت و لجبازی جنونآمیز توی چشمهام شعلهور میشه. بند کیفت رو محکمتر توی مشتم فشار میدم و یه قدم دیگه بهت نزدیک میشم، طوری که کاملاً بین سینه من و کمد فلزی گیر بیفتی.* *نگاه خیره و تاریکم صورتت رو وجب به وجب اسکن میکنه. صدای جیک از پشت سر بلند میشه: «هی تهیونگ! دختره روتو کم کرد، بکش کنار دیگه!» ولی من حتی یک میلیمتر هم پلک نمیزنم و صدام رو کمی پایینتر، اما به شدت خطرناک و بم میآرم:)* — پررو؟... جالب شد. هنوز نفهمیدی با کی طرفی، نه؟ من عادت ندارم کسی بهم بگه چیکار کنم یا از سر راهش برم کنار. اینجا منم که تصمیم میگیرم تو کی و کجا بری. *(ناگهان با دست دیگهام چونهات رو با فشاری محکم اما کنترلشده بالا میکشم تا مستقیم توی چشمهام نگاه کنی. اخم سردم عمیقتر میشه:)* — هرچی بیشتر لج کنی، بیشتر دوست دارم بشکونمت... از این لحظه به بعد، حتی برای نفس کشیدن توی این مدرسه باید از من اجازه بگیری. فهمیدی یا لازمه یادت بدم؟ *(ضربان قلبت رو از این فاصله حس میکنم، اما من آدمی نیستم که تسلیم بشم...)* *** **نوبت توئه مینا؛ جیک هم داره از پشت نزدیک میشه و اوضاع داره به هم میریزه، چه عکسالعملی نشون میدی؟**ول کن کیفمو چقد پر رویی تو برو کنار از سر راهم*(چشمهام برای یه صدم ثانیه از این همه پررویی گرد میشه، اما بلافاصله اخم غلیظ و خطرناکی روی صورتم میشینه. توی کل مدرسه تا حالا هیچ دختری جرئت نکرده بود اینطوری با من حرف بزنه؛ چه برسه به یه تازهوارد اونم جلوی چشم کل راهرو.* *بچههای اکیپم یهو ساکت میشن و با تعجب نگاهت میکنن. صدای پوزخند جیک و دارودستهاش از پشت سرم بلندتر میشه، ولی من اصلاً برنمیگردم سمتشون. تمام توجهم قفل میشه روی تو.* *یه قدم دیگه میآم جلو، انقدر نزدیک که فاصلهمون به چند سانتیمتر برسه. دست راستم رو با آرامشی ترسناک از توی جیبم درمیآرم و محکم میکوبم به کمد فلزیِ درست کنار سرت؛ صدای "بنگ" کمد توی راهرو میپیچه و نفس همه بند میآد.* *کمی خم میشم روی صورتت، مستقیم زل میزنم توی چشمهات و با صدایی بم، فوقالعاده آروم اما به شدت سرد و تحکمآمیز زمزمه میکنم:)* — پرسیدی مگه من کیام؟... *(پوزخند کجی گوشه لبم میشینه و نگاهم از چشمهات سر میخوره روی لبهات و دوباره برمیگرده بالا.)* — من کسیام که قانون این خرابشده رو تعیین میکنه، کوچولو. اینجا هر چیزی که بخوام مال منه... و تو، با زبوندرازی جلوی من، بدترین اشتباه زندگیت رو توی اولین روزت کردی. *(قبل از اینکه بتونی واکنشی نشون بدی، دستم رو دراز میکنم و بند کیفت رو محکم با انگشتهام میکشم سمت خودم تا به زور از روی دوشت بکشمش پایین.)* — حالا... خودم میگیرمش تا یاد بگیری به کی باید احترام بذاری. *** **نوبت توئه مینا؛ در مقابل این حرکتش چیکار میکنی؟** وایسا بقیشم بفرستم
دستیار
باشه، حتماً! بقیهاش رو بفرست تا ادامه داستان و دیالوگها رو با هم پیش ببریم. منتظرم!
کاربر
دستتو بکش و کیفمو ول کن برای نفس کشیدن باید از تو اجازه بگیرم برو کنار ببینم تو کی هستی که بخوام از تو اجازه بگیرم*(با شنیدن این کلمات، رگ گردنم برجسته میشه. فشاری که روی کمد فلزی با دست دیگهام وارد میکنم بیشتر میشه. تا حالا هیچ دختری توی مدرسه، حتی هیچ پسری، اینطوری توی روی من واینساده بود. جیک درست از پشت سرم بلند میخنده و صداش توی راهرو میپیچه: «اووه تهیونگ! انگار زورت به یه دخترم نمیرسه! ولش کن بابا، دختره اصلاً آدم حسابت نمیکنه!» این حرف جیک مثل کبریت روی بنزین عمل میکنه. چشمهام از عصبانیت و غیرت ناگهانی تنگ میشه. نمیذارم حتی جیک یا هیچکس دیگهای خیال کنه این ماجرا فقط یه دعوای سادهست. دستم رو از روی چونت آروم برمیدارم، ولی به جای عقب رفتن، ناگهان دست راستت رو محکم دور مچ میگیرم و با یه حرکت سریع کیفت رو از دوشت بیرون میکشم و پرت میکنم پشت سرم؛ یکی از بچههای اکیپم رو هوا میگیردش. فاصلهام رو اونقدر باهات کم میکنم که قفسه سینهم تقریباً بهت بخوره. با صدایی که از خشم دورگه و بهشدت بم و ترسناک شده، طوری که فقط خودت بشنوی، کنار گوشت میگم:)* — فکر کردی شوخی دارم؟... الان نشونت میدم من کیام. از امروز، سایه به سایت منم. هر کلاسی بری، هرجا قدم بذاری، فقط چشمهای من روت قفله... *(سرم رو عقب میکشم و به چشمهای پر از لجبازیت زل میزنم. بعد رو به کل راهرو و مخصوصاً اکیپ جیک، با صدایی بلند و کوبنده داد میزنم:)* — کیفت پیش منه! اگه میخوایش، زنگ تفریح بعدی خودت تنهایی میآی حیاط پشت مدرسه ازم تحویل میگیری... و وای به حالت اگه پاتو توی حیاط نذاری، مینا! *(برمیگردم سمت جیک و دارودستهاش، با یه نگاه مرگبار نگاشون میکنم و بعد دوباره نیمنگاهی بهت میندازم:)* — خوش اومدی به جهنم من. *** **نوبت توئه مینا؛ راهرو شلوغ شده، کیفت دست اکیپ تهیونگه و جیک هم داره با لبخند موذیانه میآد طرفت. چیکار میکنیکیفمو بده وگرنه به مدیر و معاون میگم عجب سرزیشی هیستی؟***(با شنیدن کلمه «مدیر» و «معاون»، بچههای اکیپم پشت سرم پقی میزنن زیر خنده. خود من هم برای اولین بار یه پوزخند کج و تمسخرآمیز روی لبم میشینه، اما چشمهام ذرهای گرم نمیشن؛ هنوز همونقدر سرد و برندهان.* *مچ دستت رو ول نمیکنم، بلکه کمی محکمتر نگهش میدارم و تو رو یه قدم دیگه به خودم نزدیکتر میکنم، طوری که چشم تو چشم بشیم. با صدایی بم، پر از غرور و تمسخر میگم:)* — مدیر و معاون؟ جدی گفتی الان؟... انگار واقعاً نمیدونی بابای من کیه و این ساختمون با پول کی سرپاست، کوچولو! مدیر اینجا قبل از اینکه آب بخوره از من اجازه میگیره. برو به هرکی میخوای بگو... ببینم اصلاً جرئت میکنن اسمت رو ببرن؟ *(همون موقع جیک چند قدم دیگه میآد جلو و با لحنی موذیانه و پررو رو به تو میگه: «هی خوشگله، ولش کن این روانی رو! با این زبوننفهم بحث نکن، بیا پیش من خودم کیفت رو از چنگش درمیارم...»* *همین که نگاه جیک روی صورتت میشینه و این حرف رو میزنه، خون جلوی چشمهام رو میگیره. من از این متنفرم که کسی حتی سمت چیزی که توجهم رو جلب کرده نگاه کنه!* *بدون اینکه چشم از صورت تو بردارم، دست دیگهام رو به نشونه خط و نشون سمت جیک بالا میبرم و با غرش وحشتناکی داد میزنم:)* — جیک! دهن کثیفت رو ببند و چشمت رو از روش بردار، وگرنه همینجا وسط راهرو استخونهات رو خرد میکنم! *(دوباره نگاهم با اخمی غلیظ و حس مالکیتی دیوانهوار قفل چشمهای تو میشه. توی صورتت خم میشم و با حرص زمزمه میکنم:)* — کیف مال توئه، ولی حالا دیگه تو افتادی گیر من... زنگ بعد، حیاط پشتی. حتی فکر در رفتن هم به سرت نزنه! *** **نوبت توئه مینا؛ راهرو منفجر شده از هیجان، جیک منتظر واکنشته و تهیونگ هم مچ دستت رو ول نکرده. چی کار میکنی؟**دستمو ول کنه مچ دستم و درد آوردی برو گمشو بابا تو ی دیونه چی میگی شماها همتون دیونه این کیفمو بده میخوام برم سر کلاسم گیر سه پیچ دادی ولم کن برو با یکی مثل خودت بحث کن*(وقتی میگی «مچم رو درد آوردی»، ناخودآگاه انگشتهام برای یک لحظه شل میشن. من هیچوقت به خاطر حرف کسی جا نمیزنم، اما دیدن اینکه واقعاً داری اذیت میشی، یک حس ناآشنا و عجیب توی دلم ایجاد میکنه. با این حال، غرورم اجازه نمیده به روم بیارم.* *دستت رو ول میکنم، ولی عقب نمیکشم. مستقیم توی چشمهای عصبانی و پرحرارتت خیره میشم. کلمه «دیوونه» و «برو گمشو» هنوز توی گوشم زنگ میزنه؛ هیچکس جرئت نکرده بود توی کل زندگیم اینطوری سرم داد بزنه. همین لجبازی و جسارتت داره دیوونهترم میکنه.* *دستهام رو دوباره با خونسردیِ ترسناکی فرو میکنم توی جیب شلوارم. سرم رو کمی کج میکنم و با لبخندی که ذرهای مهربونی توش نیست، خیلی آروم و بم میگم:)* — دیوونه؟... هنوز هیچی از دیوونگی من ندیدی، مینا. و فکر نکن این بحث تموم شده. هیچکس مثل من نیست که بخوام برم باهاش بحث کنم؛ این تویی که پای خودت رو کشیدی وسط بازی من. *(برمیگردم سمت یکی از پسرهای اکیپم که کیفت دستشه. با یه حرکت سر بهش اشاره میکنم. اونم کیف رو میندازه سمت من و من رو هوا با یه دست میگیرمش. بعد، کیف رو درست میگیرم جلوی سینهات، اما قبل از اینکه بکشیش، نگاهم روی دستبند یا ردی که روی مچ دستت مونده میافته و اخمم غلیظتر میشه.* *لحنم دستوریتر و تاریکتر از قبل میشه:)* — کیفت رو بگیر و برو سر کلاست... یازده ب، درسته؟ فکر نکن راحت شدی. زنگ که بخوره، خودم میآم دم در کلاست. اگه ببینم با اون عوضی (به جیک اشاره میکنم) حتی یه کلمه حرف زدی، خودت میدونی چی میشه. حالا بدو برو تا نظرم عوض نشده. *(جیک با نیشخند به دیوار تکیه داده و داره تماشات میکنه، کل بچههای راهرو هم منتظرن ببینن عکسالعمل بعدیت چیه.)* *** **نوبت توئه مینا؛ کیفت رو پس گرفتی، چطور این صحنه رو ترک میکنی یا چی بهشون میگی؟**کیفمو میگیرم و میرم سمت دفتر مدیر تا کلاس رک بهم نشون بده اما بر خلاف تصور تهیونگ مدیر منو میره تو کلاس که اون توشه معلم با مهربونی بهم میگه خودتو معرفی کن میگم که مینا هستم و چشامو تو کلاس میچرخوتم میبینم تهیونگ و دوستاشم اونجان با خوام میگم این دیونه هم اینجاست فقط یه تخت خالی هست که درست جلوی تهیونگه معلم به صندلی خالی اشاره میکنه و میگه برو اونجا بشین چشمم رو دنبال یه جای خالی دیگخ میگردانم ولی نیست مجبور میشم برم همونجا بشینم*(وقتی مدیر در کلاس رو باز میکنه و تو رو میآره داخل، تمام کلاس در کسری از ثانیه ساکت میشن. من که ته کلاس، ردیف کنار پنجره پاهام رو انداختم روی هم و بیحوصله به حیاط نگاه میکردم، با شنیدن صدات سرم رو آروم میچرخونم سمت تخته.* *وقتی خودت رو با اعتمادبهنفس معرفی میکنی: «مینا هستم»، برق عجیبی توی چشمهای سردم میدرخشه. یکی از دوستام کنارم پچپچ میکنه: «هی تهیونگ... نگاه کن، همون دخترهست!» ولی من با یه اشاره دست خفهاش میکنم. تمام حواسم روی توئه.* *میبینم چطور با اخم و حرص نگاهم میکنی و اون کلمه «دیوونه» رو تقریباً از روی حرکت لبهات میخونم. یه نیشخند مغرور و پر از رضایت گوشه لبم میشینه. وقتی معلم میگه برو بشین روی تنها نیمکت خالی—که دقیقاً صندلیِ جلوی منه—و تو ناامیدانه دنبال یه جای دیگه میگردی و پیدا نمیکنی، پوزخندم عمیقتر میشه.* *وقتی با اکراه و حرص میآی سمت صندلی و کیفت رو میذاری روی میز و میشینی، صندلی من با یه صدای تیک خفیف تکون میخوره. کمی به جلو خم میشم، طوری که گرمای نفسم به پشت موهات و گردنت بخوره. با صدایی به شدت بم، آروم و کنایهآمیز درست بیخ گوشت زمزمه میکنم:)* — فکر کردی میتونی از دست من فرار کنی، موش سرکش؟... دیدی گفتم هرجا بری، سایه به سایت منم؟ *(انگشتم رو خیلی نامحسوس و آروم میکشم روی لبه پشتیِ صندلیت و با لحنی که کاملاً بوی حس مالکیت و لجبازی میده، ادامه میدم:)* — حواست رو جمع کن مینا... کوچیکترین حرکتی کنی، مستقیم جلوی چشمهای خودمی. از الان به بعد، درس اصلیت توی این کلاس منم. *** **نوبت توئه مینا؛ درست جلوی تهیونگ نشستی و اون چسبیده بهت، چطور رفتار میکنی یا چی بهش میگی؟**برمیگردم سمتش تو دیونه ای بهتره بری دکتر انقد پول داری نصفشو خرج دکتر رفتنت کن*(با چرخش سریع و ناگهانیت، صورتمون توی فاصله چند سانتیمتری هم قرار میگیره. بچههای میز کناری با ترس نفسشون رو حبس میکنن؛ تا حالا کسی جرئت نکرده بود با این لحن تند و مستقیم به من بگه دیوونه، اونم توی کلاس!* *چشمهام یه لحظه از جسارتت برق میزنه. به جای اینکه عصبانی بشم یا عقب بکشم، یک پوزخند عمیق و خطرناک روی لبم جا خوش میکنه. سرم رو کمی کج میکنم، آرنجهام رو میذارم روی میزت و چشمهای تاریک و یخم رو قفل لبها و بعد چشمهات میکنم. با صدایی به شدت بم و آروم که فقط خودت بشنوی میگم:)* — خرج دکتر کنم؟... شاید واقعاً دیوونه باشم مینا، ولی تنها درمونی که برای این دیوونگی لازم دارم، همین لجبازی و زبوندرازیهای توئه. *(انگشت اشارهام رو با خونسردیِ حرصدرآری میآرم بالا و خیلی آروم لبهی میزت رو لمس میکنم و نگاهم تیز میشه:)* — پول من انقدر زیاده که بتونم حتی کل زندگیت رو بخرم، پس نگران حسابکتاب من نباش. به جای نسخه پیچیدن برای من، حواست به خودت باشه... چون هرچی بیشتر باهام کلکل کنی، بیشتر خوشم میآد که تمام روز رو همینطوری بهت بچسبم و نذارم یه نفس راحت بکشی. *(نگاه معلم میآد سمت ردیف ما، اما من حتی پلک هم نمیزنم و مستقیم زل میزنم توی چشمهات:)* — حالا برگرد رو به تخته... یا نکنه ترجیح میدی تمام زنگ رو همینطوری خیره باشی به چشمهای من، هوم؟ *** **نوبت توئه مینا؛ چه واکنشی نشون میدی؟**حتی قیافتم دوست ندارم ببینم معلم بهمون هشدار میده که ساکت باشین زنگ اول میخوره و معلم وسایلشو جمع میکنه ودیگه زنگ دوم جلسه دارن و سر کلاسا نمیان زیاد سرو صدا نکینن و از کلاس میره بیرون*(وقتی میگی «حتی قیافتم دوست ندارم ببینم»، اخم ریزی میکنم اما نیشخند روی لبم محو نمیشه. با تذکر معلم و رفتنش، کلاس در یک چشمبههمزدن غرق همهمه میشه؛ زنگ دوم آزادیم و معلمها جلسه دارن.* *به محض اینکه در کلاس پشت سر معلم بسته میشه، پاهام رو با خونسردی دراز میکنم و نوک کفشم میخوره به پایه صندلی تو. صندلی تکون کوچیکی میخوره.* *بچههای اکیپم دور میزم جمع میشن. یکیشون با خنده میگه: «تهیونگ، عجب زنگ دوم توپی شد! بریم سمت سالن ورزشی؟»* *اما من حتی بهش نگاه هم نمیکنم. تکیهم رو از پشتی صندلی برمیدارم، کاملاً خم میشم روی میز تو و دو تا دستم رو دو طرف شونههات میذارم روی میزت؛ طوری که عملاً دورت حصار کشیده باشم. با صدایی بم، کشدار و آمرانه کنار گوشت زمزمه میکنم:)* — قیافهم رو دوست نداری ببینی؟ چه حیف، چون قراره تا آخر سال تحصیلی اولین و آخرین چیزی باشم که جلوی چشمات میبینی... *(نگاهم به در باز کلاس میافته؛ جیک و دو نفر از اکیپش دارن از توی راهرو با نگاههای فضول و خبیث رد میشن و چشم جیک میافته به تو. فکم بلافاصله قفل میشه و لحنم دستوریتر و تاریکتر از قبل میشه:)* — زنگ دوم معلما نیستن، یعنی این خرابشده دست منه. از جات جم نمیخوری مینا. اگه فکر کردی میتونی پاشی بری توی راهرو یا سمت اون عوضیها، بهتره همین الان اون فکر رو از سرت بیرون کنی. فهمیدی؟ *** **نوبت توئه مینا؛ تهیونگ دورت حصار کشیده و جیک هم توی راهرو چشمش بهت افتاده، چیکار میکنی؟**چی داری میگی تو داری به من دستور میدی که چیکار کنم چیکار نکنم عجب اشتباهی کردم اومدم به این مدرسه تو چرا دست از سرم بر نمیداره آخه برو به یکی دیگه دستور بده با یکی دیگخ بحث کن تو با این اکیپ میمونت فک کردین کی هستین آخه اون عوضی ها هم یکی مثل خودتن دیگه در همون حال جیک با دوستاش میاد تو کلاس ما و رو به تهیونگ اون قرار بود بیاد تو کلاس نا نمیدونم چیشد که مدیر آوردش اینجا پس قانونا این باید مال من باشه تهیونگ بهتره تو بکشی کنار
دستیار
*(با شنیدن کلمه «اکیپ میمونت» بچههای اکیپم شوکه میشن و یکیشون با خشم میگه: «هی دختره چی گفتی؟! حواست باشه با کی...» ولی من با بالا آوردن دستم بلافاصله دهنش رو میبندم. نگاهم روی چشمهای آتشین تو قفل شده؛ این شجاعت دیوانهوارت که وسط این همه خطر هنوز جلوم قد علم میکنه، ضربان قلبم رو میبره بالا. میخوام جوابت رو بدم که ناگهان صدای نفرتانگیز جیک توی کلاس میپیچه: «قانوناً این باید مال من باشه تهیونگ... بهتره بکشی کنار!»*
*شنیدن جمله «مال من باشه» از دهن جیک، مثل باروت روی آتیش درونم منفجر میشه. خون جلوی چشمهام رو میگیره.*
*در یک صدم ثانیه، دستهام رو از روی میزت برمیدارم، با سرعتی ترسناک از پشت میز بلند میشم و چنان صندلیم رو با پا شوت میکنم که محکم به دیوار پشت سر میخوره و صدای وحشتناکی کل کلاس رو پر میکنه. بچهها از ترس جیغ کوتاهی میکشن و عقب میرون.*
*با قامتی بلند و چشمهایی که از خشم و جنون سرخ شده، دو قدم بلند برمیدارم و درست روبروی جیک وایمیستم. بچههای اکیپ من هم پشت سرم سریع صف میکشن و اکیپ جیک هم گارد میگیرن؛ کلاس رسماً بوی جنگ میده.*
*یقهی کت فرم جیک رو با یه حرکت ناگهانی و خشن توی مشتم میگیرم و اون رو چند سانت از زمین بلند میکنم و میکوبمش به چهارچوب در کلاس. صورتم رو با اخمی مرگبار میبرم جلو و با صدایی به شدت بم، خشدار و خطرناک توی صورتش غرش میکنم:)*
— دهن لجنت رو آب بکش قبل از اینکه اسمش رو بیاری، جیک! مال تو؟! تو کی باشی که بخوای روی چیزی که جلوی منه دست بذاری؟! یه بار دیگه فقط یه بار دیگه نگاهت سمت مینا بچرخه، زنده از این در بیرونت نمیبرم!
*(جیک با اخم و پوزخندی که از درد کمی جمع شده سعی میکنه دستم رو پس بزنه و به مینا نگاه میکنه: «مینا! نگاش کن، این یارو دیوونهست، ارزش موندن پیش اینا رو نداری...»*
*من مشت دیگهام رو به شدت محکم گره میکنم و رگهای گردن و شقیقم نبض میزنن. در حالی که نگاهم به جیکه، نیمنگاهی خطرناک و لبریز از خشم و حس مالکیت به تو میندازم و داد میزنم:)*
— مینا! همونجا پشت میزت بتمرگ و نگاهت رو از این کثافت بردار! جیک، زبونت رو میبُرم اگه یک کلمه دیگه باهاش حرف بزنی!
*(جو کلاس کاملاً متشنج شده، دو اکیپ آماده درگیری فیزیکیان و نگاه همه روی حرکات بعدی تو، من و جیک قفله.)*
***
**نوبت توئه مینا؛ دعوا داره به حد خون و خونریزی میرسه و این وسط هر دو بهت نگاه میکنن! چیکار میکنی و چی میگی؟**